تبليغاتX
عقده

عقده

اي دوست قبولم كن و جانم بستان......... مستم كن و از هر دو جهانم بستان

يك رابطه زماني شكل مي گيرد كه تضاد درون اش موج بزند
يك رابطه مثل يك جريان مخالف مي ماند كه يا سفيده است يا سياه، اما كل انداختن براي تضاد آن لذت بخش است.
يك رابطه همه آن اتفاقاهايي ست كه ذهن را به واكنش وادار مي كند و هزار و يك حرف و حديث و استدلال از آن ذهن خارج مي شود.
يك رابطه فكرهاي پيچيده و متفاوتي ست كه گاهي وقت ها باعث بروز غريزه در بين آدم ها مي شود و كل جسمت راتحريك مي كند تا ببيني مي تواني طرف مخالفت را بغل كني يا حس نفرت و انتقام جاي خودش را به عاطفه و نزديكي مي دهد.
يك رابطه نگاه هاي عميقي ست كه شايد روزي به آن فكر كني و بفهمي كه چقدر خوب توانايي مقابله با آن را داشتي و شكستي در كادر نبوده و اگر رابطه ادامه داشت تا آخرش باز هم مي رفتي و نگران جا زدن اش نبودي.
يك رابطه نه دعوا، نه خشونت و نه درد ست، يك رابطه مي تواند عشق و وابستگي زودگذر باشد. مي تواند ادامه دار باشد، مي تواند يكنواخت و بي خود و طاقت فرسا باشد.
يك رابطه تمام نمي شود، مگر اينكه هيچي از‌ آن براي ادامه دادن باقي نمانده باشد.
يك رابطه، رابطه سكوت و سكون است كه يك روزي جاي حرف هاي گذشته را مي گيرد.
يك رابطه بايد كامل و مكمل يكديگر باشد...    صبا شادور

LINK پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 17:1    | 

میزی برای کار
               کاری برای تخت
                             تختی برای خواب 
                                             خوابی برای جان
                                                              جانی برای مرگ
                                                                             مرگی برای یاد
                                                                                             یادی برای سنگ
...................... این بود زندگی !

 "حسین پناهی"

LINK پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 2:11    | 

آن‌ها حق داشتند كه عشق را
بگذارند تا در كتاب‌ها بماند
شايد عشق
توان زيستن در جایی ديگر را نداشته باشد
*
ويليام فالكنر

اگر يك راه براي متوقف كردن (و نه بهبود كامل كه ممكن نيست) بيماري عشق وجود داشته باشد، "نديدن" است. تلاش مي‌كنيد كسي كه دوستش داريد اما مي‌دانيد كه نبايد دوستش داشته باشيد را به هر بهانه‌اي ببينيد. اين «نبايد» ته مانده منطقي است كه از زمان بيمار نبودن‌تان باقي مانده و گاهي چراغ مي‌زند و هشدار مي‌دهد ، وگرنه واضح است كه اگر مي‌توانستيد موقع فكر كردن به معشوق ؛ آدم زماني شويد كه او را دوست نمي‌داشتيد و با همان منطق تصميم بگيريد و عمل كنيد كه ديگر بيمار نبوديد و از اساس عشق بيماري نبود. 
اين نديدن و خراب كردن تمام پل‌هاي ارتباطي هم كه اينقدر راحت تجويز مي‌كنم فقط خدا مي‌داند كه فقط حرفش راحت است و درد دارد ناجور. شبيه جراحي است براي متوقف كردن سرطان. مثل شيمي‌درماني است. ممكن است درد دوران درمان بيشتر از درد خود بيماري باشد، درد تك تك لحظاتي كه مي‌دانيد تماس مي‌گيرد و يا اميدواريد تماس بگيرد اما تلفن‌تان را خاموش مي‌كنيد يا بهتر، خط را به كل عوض مي‌كنيد، يا وقتي كه بايد به مكاني برويد كه مي‌دانيد يا حدس ميزنيد كه او هم آنجاست اما نمي‌رويد. درد باز نكردن در خانه، وقتي تمام آرزويتان ديدارش است و او در چند قدمي است.. اينها را مي‌فهمم و همچنان مي‌گويم اگر راهي براي توقف اين بيماري باشد، همين نديدن است. فقط نديدن باعث فراموشي مي‌شود. معجزه نديدن در طولاني مدت كمرنگ كردن عشق است هرچند كه از حالا گفته باشم: نابودش نمي‌كند. (مثالي كه درباره سرطان زدم فقط از جنبه شباهت درمان بود. خاطرتان جمع كه بر خلاف سرطان تا حالا كسي از عشق نمرده. اگر مرديد بياييد يقه من و رفیقمان شكسپير را بگيريد كه فرممود: آدم مي‌ميرد اما نه از عشق.)

LINK چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 0:40    | 

عکس از محمدرضا میرزائیمطمئن باش عادت می‌كنيم. به همه اون داشته‌ و نداشته‌ها عادت می‌كنيم. به همه اون رفته و نرفته‌ها عادت می‌كنيم. به همه اون باخته و نباخته‌ها عادت می‌كنيم. حتی به خود اين " عادت می‌كنيم‌ " ها، هم عادت می‌كنيم.

اگه قرار بود عادت نكنيم و پشت سر اون مسافری كه تموم زندگی بیست و چند ساله‌اش، فقط يه چمدون بود كه اونهم پر شده بود از خاطراتِ كوچه‌های آشتی‌كنون، مثل همون شب اولِ رفتنش توی فرودگاه امام ، گريه كنيم و بياد تموم سفره‌های هفت سينی كه سالهای بعد، بدون اون چيده شد و ورچيده شد، زار بزنيم كه ديگه تا الان چيزی ازمون نمونده بود. پس مطمئن باش عادت می‌كنيم. اگه قرار بود بخاطر اون اولين عشق و قرار مدارهايی كه ديگه بعداً حسابشون از دست‌مون در رفت و همه اون عهد و پيمونی كه ديگه الان همه‌شون رو خاك گرفته و افتاده اون تَه‌تَه‌های صندوقچه خاطرات‌مون، خودمون رو حلق‌آويز كنيم كه ديگه تا الان هفت كفن پوسونده بوديم و عينهو همون قرار و مدارهای نانوشته به فراموشی سپرده شده بوديم. پس مطمئن باش عادت می‌كنيم.

عادت می‌كنيم. عادت می‌كنيم كه اين از محاسن اين انسان چموشه! عادت می‌كنيم كه توی اين بگير و ببند زندگی، روی اين كره خاكی كه هر جاش بریم آسمونش يه رنگِ هر چیزی رو فراموش كنیم  .

نگو نه ... مگه يه روزی فكر ميكردی به جای شرکت تو مراسم ختمِ بابای  همون که هفت سال باهاش زندگی کردی ، براش sms بدی که : "خیلی ناراحت شدم عزیزم ." ؟! نگو نه ... مگه يه روزی فكر ميكردی برای اينكه يادت بياد اسم اولين عشقت چی بوده، بايد لابه‌لای ده‌ها و صدها اسم دنبالش بگردی. راستی اسمش چی بود؟! مريم؟! لاله؟! الناز؟! فرشته؟! مژگان؟! شهلا؟!

علی؟ کامران ؟! محمدرضا؟ کیانوش ؟ کوروش؟؟فرید ؟ سهیل ؟! ... عادت می‌كنيم، مطمئن باش!

LINK سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 0:8    | 

شوالیه ای به دوستش گفت : بیا به کوهستانی برویم که خداوند در آنجا سکنا دارد . می خواهم ثابت کنم که خدا فقط بلد است از ما چیزی بخواهد ، در حالی که خودش برای سبک کردن ِ بار ما کاری نمیکند. دیگری گفت: خوب ، من هم می آیم تا ایمانم را نشان دهم.

همان شب به قله ی کوه رسیدند .... و از درون تاریکی آوایی را شنیدیند :

سنگ های روی زمین را بر پشت اسبان تان بگذارید.

شوالیه ی اول گفت : دیدی؟! بعد از این کوهنوردی ، میخواهد بار سنگین تری را هم با خود ببریم. من که اطاعت نمیکنم.شواله دوم به دستور آوا عمل کرد. وقتی پای کوه رسیدند ، سپیده دم بود ، و نخستین پرتوهای آفتاب بر سنگ های شوالیه پارسا تابید :

الماس ناب بودند .

استاد میگوید : تصمیم های خداوند اسرار آمیز ، اما همواره به سود ماست .

                                                                                                    مکتوب – پائولو کوئلیو

LINK دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 14:41    | 

 

يادم باشد يک‌وقتی بنويسم از اين که شب چه پتانسيل‌های عجيب و غريبی دارد.. برای خيلی چيزها.. اصلن اين‌جوری که به نظرم همه‌چیزها را آدم بايد دو بار يادشان بگيرد.. يک‌بار روز.. يک‌بار شب.. از خربزه و داستان کوتاه و بادام هندی و فيلم تين‌ايجری گرفته، تا تلفن و خريد کفش و چت و جلسه و رستوران و آدم‌ها.. بايد امتحان کرده باشی خودت، تا ببينی مثلن چه‌همه شبِ رستوران‌ها فرق دارد با روزشان.. کفش‌ها هم شب‌ها خوشگل‌ترند تا روزها.. کتاب‌ها اما شب که می‌شود از جلوی چشم‌های آدم قايم می‌شوند، روز بايد خريدشان.. شب وقتِ کارت‌تبريک خريدن است و لوازم‌التحرير، کتاب اما نه.. ساندويچ‌ها شب‌ها خوش‌مزه‌ترند، پيتزاها هم.. سوشی را اصلن بايد شب خورد، روز وقت پلو خورش است و چلوکباب و غذاهای ته‌ديگ‌دار.. کيت‌کت انگار از غروب به بعد بيشتر می‌چسبد.. فيلم‌های تين‌ايجری جان داده‌اند برای ظهر روزهای قرمز بين هفته.. فرندز را اما نمی‌شود هوا که روشن است ديد.. شعر را شب که بخوانی بيشتر می‌فهمی‌ش.. بعضی مِيل‌ها را بايد نيمه‌شب بنويسی‌شان، روز که باشد لحن‌شان هزاربار فرق می‌کند با آن‌ی که قرار بوده.. رابطه‌ها هم شب و روزشان فرق می‌کند.. آدم‌ها هم.. بعضی آدم‌ها آدمِ روزاند فقط.. بلد نيستند آدمِ شب باشند.. بعضی ديگرها اما شب‌شان را که بشناسی دل‌ات بيشتر می‌خواهدشان.. بس‌که پتانسيل‌های عجيب‌غريبی دارد اين شب.. برای همين است که می‌گويم هر آدمی را، هر چيزی را هم روز تجربه‌اش کن و هم شب..

                                                                                 سرکار خانم "آهو نمیشود به این جست وخیز"

LINK پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2:33    | 

                          شهرام ناظری

                            * تور کنسرت شهرام ناظری به کاخ نیاوران تهران رسید ،

 

من درد تو را ز دست آسان ندهم              دل برنکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم                  کان درد به صدهزار درمان ندهم

 

پ.ن : میدانم که می روی ،... جای من را هم خالی کن رفیق .

LINK جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 21:35    | 

          آرمیده اما می رویاند...

پرسيدند از صبر. گفت: « آن است که دست و پايت ببُرند و از دار درآويزند.» و عجب آنکه اينهمه با او کردند! ...

چون خلق در کارش متحير شدند ، زبان دراز کردند و سخن به خليفه رسانيدند. و جمله بر قتل او اتفاق کردند ، از آنکه مي گفت: «انا الحق!» ... جنيد را گفتند: «اين سخن که حسين مي گويد تاويلي دارد؟» گفت: « بگذار تا بکشند. که روز تاويل نيست.» .... ابن عطا کس فرستاد که: «اي شيخ! از اينکه گفتي عذر خواه تا خلاص يابي.» حلاج گفت: «کسي که گفت ، گو: عذر خواه.» .

نقل است که در زندان سيصد کَس بود. چون شب درآمد گفت: « شما را خلاص دهم! » گفتند: «چرا خود را نمي دهي؟» گفت: «از آنکه در بند اويم». پس به انگشت ، اشارت کرد و همه ء بند ها از هم فرو ريخت ... گفت:

«اکنون سر خود گيريد». گفتند: «تو نمي آيي؟». گفت: «ما را با او سّري ست که جز بر سر دار نمي توان گفت».

خبر به خليفه رسيد. گفت: «فتنه اي خواهد ساخت. او را بکشيد يا چوب زنيد تا از اين سخن بازگردد». سيصد چوب بزدند. هر چه مي زدند، آوازي فصيح مي آمد که: «لا تَخَف يابنَ منصور!» ...

پس ببردند تا بکشند. صد هزار آدمي گِرد آمدند و او چشم گرد همه ميگردانيد و ميگفت: «حق ، حق ، انا الحق».

نقل است که درويشي در آن ميان از او پرسيد: «عشق چيست؟». گفت: «امروز بيني و فردا و پس فردا!».

آن روز بکشتند ، روز ديگر بسوختند و سّيوم روز بر بادش دادند.

                                                                                             تذكره اوليا ء عطار /  در ذکرِ بر دار کردن منصور حلاج

LINK چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 1:18    | 

نمی‌دانم، شاید تصمیم برای ندیدنت، لااقل حالا و این‌گونه ندیدنت، اشتباه باشد. شاید حتی بعداً پشیمان شوم. (این‌جا می‌نویسم که یادم بماند.) شاید فکر کنی که بی‌رحم شده‌ام یا هر چیز دیگر، اما به‌گمانم این‌طور درست‌تر است. باید یاد بگیریم که با دل‌تنگی‌های‌مان کنار بیاییم. بعضی چیزها را باید بپذیریم حتی اگر دوست نداشته باشیم. این «باید» خیلی مهم است، این «کنارآمدن». حالا، بعد از یک سال، هم من و هم تو می‌دانیم، فهمیده‌ایم، لمس‌کرده‌ایم که چیزی تمام نمی‌شود، فراموش نمی‌شود. باید یاد بگیریم که با خاطرات‌مان «زندگی» کنیم. «فراموش‌کردن» تلاش بیهوده‌ای است. خاطره‌ها، حالا، بخشی از وجود ما هستند. نمی‌توانیم انکارشان کنیم.

تا تو ز من بریده ای / من ز جهان بریده ام

در لاموزیکا دیالوگی هست که در آن مرد می‌گوید: «بعضی ... لحظه‌ها روشن‌تر از باقی لحظه‌ها به یاد آدم می‌مونن ... فکر می‌کنم اون چیزی که پشت اون لحظه‌هاست همون‌قدر مهمه که ... آدم هیچ وقت نمی‌تونه بگه.» این لحظه‌ها و آن‌چه پشت آن‌ها است را نمی‌شود «انکار» کرد. باید در خودمان حل‌شان کنیم و بپذیریم‌شان. هر چند که دردشان را نیز به‌ناچار باید تحمل کنیم و مثل زن نمایش لاموزیکا به دنبال جواب این سوال بگردیم: «چی کار می‌تونیم بکنیم که این ... خاطره‌ها ... کم‌تر دردآور باشن؟» و واقعاً چه‌کار می‌شود کرد؟

داری می‌روی و شاید دیگر هیچ‌وقت هم‌دیگر را نبینیم. امیدوارم آن‌جا که می‌روی جای بهتری برای تو باشد. «نبودن‌»‌هایت کنار، به‌خاطر همه‌ی «بودن»‌هایت و همه‌ی آن «لحظه‌های روشن» از تو ممنونم. می‌خواهم بدانی و می‌دانی که همیشه برایت ارزش و احترام قائل‌ بوده‌ام و هنوز هم. فراموشت نمی‌کنم چرا که تو را «نمی‌توان» از یاد برد، با نبودنت اما، هرچند که سخت، ولی به‌ هر حال کنار می‌آیم. يا لااقل سعی می‌کنم که کنار بیایم. (کنار می آیم ؟! )  بعضی چیزها انگار تکرار می‌شوند. به شکل دیگری البته. چیزهایی که فکرشان را نمی‌کنی. آخر لاموزیکا را یادت هست؟

مرد: نمی‌تونم ترکت کنم.
زن: حالا دیگه از هم جدا شده‌ایم ... دیگه هیچ‌وقت، مگه تصادفی.
مرد: حتی اگه یکی‌مون رو به مرگ بود چی؟
زن: حتی اون موقع هم نه ...

[مکث طولانی. صداهای‌شان تغییر می‌کند.]

مرد: نمی‌فهمم قضیه از چه قراره. [مکث] سر و ته همه چیز قاطی شده ... چی‌کار می‌تونیم بکنیم که من و تو ... داستان‌مون [لب‌خند می‌زند.] ... یه‌وقت غیبت نزنه!

[سکوت]

زن: جوابش اینه ... هیچ‌چی ... هیچ‌ کاری نکن ... که خلقش کنی.
مرد: بذاریم در نهان، در تاریکی پا بگیره.
زن: آره
مرد: مثل آدم‌هایی که شرایط از هم جدا نگه‌شون می‌داره؟
زن: آره ... به‌م نگاه کن، من الان تنها زنی هستم که برای تو ممنوع شده‌ام.

[سکوت طولانی]

مرد: باز هم هم‌دیگه رو می‌بینیم؟
زن: نمی‌دونم.
مرد: اما اگه، یه دفعه دیگه، تو و من ...
زن: اون‌وقت احتمالاً خواهیم مرد ...
مرد: چی می‌شه؟
زن: کِی؟
مرد: حالا. شروع می‌شه یا تموم می‌شه؟
زن: کی می‌دونه ...

LINK سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 23:46    | 

همیشه مثل پرنده ای بالای سرم ...

آنها که تا به حال در عمرشان زیر باران پیاده راه نرفته‌اند هرگز عاشق نشده‌اند. و من دِلم برای پیاده‌روی پر از باران تنگ شده است. امروز از آسمان صدای دعوای ابرها می‌آمد. احساس می‌کنم در هر کنار و گوشه‌ی این شوره‌زار یاس چندین هزار جنگل شاداب ناگهان می‌روید از زمین. تنها کسانی لذت دیدن رنگین کمان را می‌چشند که تا آخرین قطره زیر باران مانده باشند.

همه چیز ساده است. به همین ساده‌گی. یک روز بارانی و یک پیاده‌رو. باور کنید عاشق شدن اصلن سخت نیست. در میان ما انسان‌هایی هستند که در آسمان مشهورترند تا در زمین. از آن دسته آدمها که خدا در گوش پیامبرش نجوا کرد: "دوستان من در دامان من‌اند و کسی غیر از من آنها را نمی‌شناسد." مستی و مستوری همزاد یکدیگرند و محبوب، هر چه را بیشتر دوست‌تر داری در پرده نگه دارد.

برای همین است که ما اسم مرشدِ حافظ را نمی‌دانیم. حضرتش فقط یکبار فاش گفت. آنهم زمانی که فاش می‌گویم و از گفته‌ی خود دلشادم. فقط همین یکبار. زبان ایشان زبان اسرار است. چون جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد.

روزی دوباره خواهم آمد...

عشق ورزیدن به معنای واقعی کلمه تجربه‌ای شاهانه است. چون همچون یک امپراتور رفتار می‌کنید. تمنای عشق تجربه‌ای گدایانه است. هرگز همچون یک گدا نباشید. جامعه می‌تواند جنایت‌کاران را ببخشد، اما هرگز یک رویا پرداز را نخواهد بخشید. این جمله‌ی اسکار وایلد سرآغاز رویاهای من است.

یاد گرفته‌ام به رویاهایم احترام بگذارم. زندگی بدون رویا خیلی سخت است. کسی که در برابر بی‌رحمی‌های زندگی حذف می‌شود رویایی برای زنده ماندن ندارد. لحظاتی هستند که از مبارزه پرهیز می‌کنیم. و بهانه‌های آرامش، بلوغ و احساس حماقت می‌آوریم. گاهی بی‌عدالتی را در چند قدمی خود می‌بینیم و خاموش می‌مانیم "و نمی‌خواهیم خود را درگیر یک نزاع بکنیم" فقط یک بهانه است.

چنین نیست. کسی که راه مبارزه را برمی‌گزیند به سوی پیروزی گام بر می‌دارد. فریادی که مخالف این ادعا را سر می‌دهد و اشتباه می‌کند، همواره به گوش خدواند خواهد رسید. اگر برادر ما رمق فریاد زدن ندارد، ما هستیم که باید این کار را برای او انجام دهیم.

LINK سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 1:7    |