روزهایی که زود گذشت روزهایی با افکار روشن خیال سفید ابری باران و من تنهای تنها و شاید روزی باران بگیرد.... بغض نوشته: امروز خیلی خوشحالم چون آبجی نازی برگشته به جمع وبلاگ نویسان ناامیدی در تاریکی کنج اتاق کمین کرده است باران می بارد..... تنها روشنی شمعی است که می سوزد و می سوزد صدای باد سوزناک است گویی ناله رهگذرانی است که فانوس بدست انتظار می کشند گویی صدای درون من است فریاد می کشد باران خورشید کی می رسد انتظار..... انتظار برای یک پرتو خورشید نیز توهم است و توهمی که در خاطرات معنا می یابد باران می بارد... به کنار آینه می روم کیست که دارد به من نگاه می کند ؟؟ چقدر عوض شده ام چقدر... احساس خاصی دارم مثل اینکه روز خاصی است به کابوس هایم فکر می کنم خواب برایم سخت شده است به تقویم نگاه می کنم امروز تولد من است من روز تولد خودم را فراموش کرده بودم بغض نوشته : خورشید غروب کرده است و آفتابگردان به دنبال خورشید می گردد ستاره ای چشمک می زند ولی آفتابگردان سرش را پایین می آورد آری گل ها خیانت نمی کنند (این برای بعضی هاست) ولی غم هایم نه مانند ابری که می بارد ولی سیاه می ماند از خودم دلگیر هستم که چرا غم هایم تمام نمی شود چرا گریه هایم تمام نمی شود غم هایم تمام نشدنی است ولی عمر من تمام شدنی است (س.امید) بغض نوشته : جیگمیل و جیزمیل دلم براتون خیلی تنگ شده از وقتی نیستید آسمون به خاطر دل شکسته ی شما داره گریه می کنه آشنايي هستم كه فراموش شده ام "در مقابل آينه" خود را غريبه مي دانم "در خاطرات" پيدا كن من را شايد آشنا باشم اي قلب ، اي رهگذر روزگار ،اي غريبه "پيدا كن من را" سراپا بشارتي تك بيت جاودان غزل هاي رحمتي نزر ونيازفصلي ابري كه آسمان به كرك پونه هاي معطر نثار كرد برق از افق به ياد تو در شهر بوته ها آمد... نشست و زيست افروخت ... در طبل رعد مرد باران كرامتي باران تو حجب چهره اي كه ژاله گون اندام بكر دختركان خيس مي كند باران محبتي عشقي ، لطافتي نقش آفرين سفره فردا محنتي در كوهپايه ، پيكرساز طبيعتي در باغ ، اوج دست دعائي كه باغبان در آسمان ... به ياد تو روزانه مي برد باران بشارتي شعري ، طراوتي باران ...حكايتي در گذر روزگار گمشده است كسي كه در سياهي روزگار سفيد رنگ بود باران نيز دلتنگي مي كند اي كاش پيدايش شود در زير باران انتظار تنها يك جمله مي نويسم بر روي باران "دلتنگ خودم هستم" شکسته است انسانی که نامید هست فقط در تنهايي خويش مي نويسد: "سياه تر از سياهي" در اتاقي تاريك و تنها با يك پنچره پنجره اي كه قفل است تنها در تاريكي ثانيه ها ساعت ها مي شود گويي زمان با دلش يكي نيست ولي آن روز فرا مي رسد "مرگ در تاريكي قلبش" سنگفرش های خالی خیابان های سرد و بی روح زیر بارون ایستاده ام تا آمدنت را با رنگ سفید به تصویر بکشم و رفتنت را خط خطی کنم شرشر باران صدای قلبم من است که با صدای قدم های رفتنت یکی می شود اشک چشمان با قطرات باران یکی می شود بغضم یخ کرده است... طلوع خورشید سرد گشته... گل های به خاری در طبیعت تبدیل شده است... و من با قلبی شکسته زیر بارون منتظر تو هستم به هوای دل غمگین من شر شر باران صدایی که سکوت شب های تنهای من را می شکند باران....... قطره قطره ..... ذره ذره .......







| Design By : Pichak |

