تبليغاتX
عقده

عقده

نوشته هایی از دیگران...

اوكتاويو پاز ،شاعر بزرگ مكزيكی، در مورد زمان به نكته جالبی اشاره می‌كند كه برايم  بسيار قابل توجه است.پاز معتقد است كه از روزی كه بشر مفهوم زمان را درك كرد ،ديگر هرگز نتوانست خودش باشد.

اجازه بدهيد برايتان مثالی بزنم.به اين جمله توجه كنيد:حالا برايتان قصه‌ای خواهم گفت.به نظر شما آيا اين جمله قابل اجرا هست يا نه؟آيا من می‌توانم اين كار را انجام بدهم يا نه؟ 

شما هيچ‌وقت نمی‌توانيد در حالا باشيد ،چرا كه وقتی می‌خواهيد حالا را اجرا كنيد ،كمی زمان گذشته و شما در يك حالای ديگر سير می‌كنيد.پس شما هيچ‌وقت نمی‌توانيد در لحظه‌ی دل‌خواه‌تان باشيد.

وقتی كه هر لحظه می‌مردم و

                                        به دنيا می‌آمدم

وقتی كه تو نبودی و بودی 

وقتی كه گريستن ،همان خنديدن بود

حس می‌كردم كه تنفر من از تو

همان عاشق‌ات شده‌ام است و

                                                هيچ،

هيچ بار ديگر دوستت نخواهم داشت

وقتی كه از ته دل

می‌خواهم كه ديگر تنهايم نگذاري.

LINK سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 12:54    | 

باران تا صبح بارید
از هر کجای تهران سرک بکشید
دماوند، مغرور
با رزلوشن بالا لبخند می‌زند
هر جایش را کلیک کنید
بالا و بالا‌ و بالا‌تر می‌توانید بروید
زنده باد هوای پاک
شما را دعوت می‌کنم به بزم نفس کشیدن
در بهار هشتاد و شش تهران
هنوز این جا می‌توان زندگی کرد
سارا گزارش می‌دهد
                    سارا محمدی

LINK یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 6:30    | 

تنهایی
می‌آید
چون عروسی
نامش دنیاست

تنهایی
به روی ما
می‌خندد
نامش عشق است

تنهایی
ما را
در آغوش می‌گیرد
نامش مرگ است

بیژن جلالی

پ.ن : میخواهم بشینم و تا خود صبح تکرارش کنم تا این دل هم کمی خالی شود (ممنون از عطا)

LINK پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 2:50    | 

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو میکنم
خدا پرسید:پس تو میخواهی با من گفتگو کنی؟
من در پاسخش گفتم:اگر وقت دارید.
خدا خندید:وقت من بینهایت است...
در ذهنت چیست که میخواهی از من بپرسی؟
پرسیدم:چه چیز بشر شما رو سخت متعجب میکند؟
خدا پاسخ داد :کودکیشان.
اینکه آنها از کودکیشان خسته میشوند،عجله دارند که بزرگ شوند،و بعد دوباره بعد از مدتها آرزو میکنند که کودک باشند.
....اینکه آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست میدهند تا دوباره سلامتی خود را بدست بیاورند.اینکه با اضطراب به آینده مینگرند و حال را فراموش میکنند و بنابر این نه در حال زندگی میکنند و نه در آینده و اینکه آنها به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمی میرند،و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.دستهای خدا دستانم رو گرفت برای مدتی سکوت کردیم
و من دوباره پرسیدم:

به عنوان یک پدر،
میخواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟
او گفت:بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد،
همه کاری که آنها میتوانند بکنند آن است که
اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند،
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم،ایجاد کنیم
اما سالها طول میکشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم.
بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد،
کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.
بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها رو دوست دارند،
فقط نمیدانند که چگونه احساساتشان را نشان بدهند
بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند،
و آن را متفاوت ببینند.
بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند،
بلکه آنها باید خود را ببخشند.
من با خضوع گفتم،
از شما به خاطر این گفتگو متشکرم.
آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟
خداوند لبخند زد و گفت:
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم

همیشه

LINK چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 0:30    |