اوكتاويو پاز ،شاعر بزرگ مكزيكی، در مورد زمان به نكته جالبی اشاره میكند كه برايم بسيار قابل توجه است.پاز معتقد است كه از روزی كه بشر مفهوم زمان را درك كرد ،ديگر هرگز نتوانست خودش باشد.
اجازه بدهيد برايتان مثالی بزنم.به اين جمله توجه كنيد:حالا برايتان قصهای خواهم گفت.به نظر شما آيا اين جمله قابل اجرا هست يا نه؟آيا من میتوانم اين كار را انجام بدهم يا نه؟
شما هيچوقت نمیتوانيد در حالا باشيد ،چرا كه وقتی میخواهيد حالا را اجرا كنيد ،كمی زمان گذشته و شما در يك حالای ديگر سير میكنيد.پس شما هيچوقت نمیتوانيد در لحظهی دلخواهتان باشيد.
وقتی كه هر لحظه میمردم و
به دنيا میآمدم
وقتی كه تو نبودی و بودی
وقتی كه گريستن ،همان خنديدن بود
حس میكردم كه تنفر من از تو
همان عاشقات شدهام است و
هيچ،
هيچ بار ديگر دوستت نخواهم داشت
وقتی كه از ته دل
میخواهم كه ديگر تنهايم نگذاري.
