تبليغاتX
عقده

عقده

نوشته هایی از دیگران...

پيمانه

براي خدا و دستي كه بالاميبرد و فرو ميكشاند

 

مستانه با پاهاي استخونيش، سرپنجه بيخ ديوار، دنبال يه قطره بارون، كنار بالاترين برگ بيد مجنون راه ميرفت كه پريد پايين. مستانه با بارون ارديبهشت يه قرار سري گذاشته بود. و اينجوري بود كه افتاد و قطع نخاع شد.

 

حالا پيمانه ناخن هاشو بلند کرده و هر روز با يه ذوق عذاب آور پنهانی مياد ويلچر مستانه رو جابجا ميكنه، كنار همون بيد مجنون. و مواظبه كه هيچوقت بالاي ديوار نره. و وقتي بارون ارديبهشت همه جا رو خيس ميكنه، چتر سياه دسته عصايي رو بالاي سرش ميگيره و مواظبه پيش داريوش – كه حالا ديگه نگاهش به پيمانه اس واميد واره كه يه روز پيمانه به لاغري مستانه بشه - خيس نباشه. 

 

و وقتي مستانه – كه زبونش از دهنش بيرون افتاده- شروع ميكنه به تقلا كردن تا يه چيزی رو به اون بفهمونه ، پيمانه سرش رو تكون ميده و آه ميكشه. چون شنيده آه براي صورتهاي گرد جذابيت مياره.

 

مستانه ديگه تقلا نميكنه. به قطره هاي بارون نگاه ميكنه. به كفشهاي سياه و خيس داريوش. به عينك بخار كرده اش. به چشماش. به باسن بزرگ پيمانه .و نميدونه چطوري بهش بفهمونه كه چتر دسته عصايي سياه مردونه، چيزخوبي براي پرهيز از بارون ارديبهشت نيست.

                                                                          شبنم طلوعی

LINK دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 13:51    | 

گم شدن در پيچ وخم صدايتبیداری بدون فرصت مرگ

خواب عجيبی بود که تعبير نداشت.

بيداری مجازاتی تلخ شد 

و

خواب جستجويی بيهوده بود از پی هيچ.

 

حالا ديگر کار از کار گذشته وُ

فرصت مرگ هم از دست رفته است.               سجاد صاحبان زند

LINK جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 2:0    | 

 پیش نوشت : اما مسئله‌ی دیگری که زیاد به آن فکر می‌کنم، نسبت بین عشق و ازدواج است. وجود عشق چه‌قدر برای ازدواج ضروری است؟ آیا صِرفِ عاشق‌بودن کافی است؟ اصلاً عشق و ازدواج ربطی به هم دارند؟

زوج‌های زیادی را دیده‌ام که عاشقانه و بسیار عاشقانه ازدواج کرده‌اند اما بعد از مدتی این ازدواج به ناراحت‌کننده‌ترین شکل ممکن تمام شده است. دیگرانی را دیده‌ام که بدون عشق و از روی ملاک‌های عقلانی ازدواج کرده‌اند و بدون عشق ادامه‌داده‌اند و عده‌ی دیگری که این را هم تاب نیاورده‌اند …                 عطا صادقی

                                              تنهایی فقط یک وضعیت نیست یک خواست هم هست.

آن بخش از «دیالکتیک تنهایی» اوکتاویو پاز که درباره‌ی عشق و ازدواج و نسبت آن‌ها در جامعه است، به‌نظرم فوق‌العاده و بی‌نظیر است. طوری که حتی اگر آن را بارها نیز خوانده باشید، باز خواندنی است ...

« در دنیای ما عشق تجربه‌ای تقریباً دست‌نایافتنی است. همه چیز علیه عشق است: اخلاقیات، طبقات، قوانین، نژادها و حتی خود عشاق. زن برای مرد همیشه آن «دیگری» بوده است. ضد و مکمل او. اگر جزئی از وجود ما در عطش وصل اوست، جزِِء دیگر - که به همان اندازه آمر است - او را دفع می‌کند. زن شیء است، گاه گران‌بها و گاه زیان‌بار، اما همیشه متفاوت. مرد با تبدیل‌کردن زن به شیء و با دگرگون کردن او به نحوی که منافع، خودخواهی، عذاب و حتی عشقش انشا می‌کند، زن را به وسیله‌ای برای کسب تفاهم و لذت، راهی برای رسیدن به بقا دگرگون می‌کند.

چنان‌که سیمون دوبووار گفته است، زن بت است، الهه است، مادر است، جادوگر است، پری است، اما هر چه هست هرگز خودش نیست. بنابراین روابط عشقی ما از همان ابتدا تباه شده است. از ریشه مسموم است. شبحی بین ما حایل می‌شود و این شبح تصویر اوست؛ تصویری که ما از او پرداخته‌ایم و او خود را به آن آراسته است. وقتی که دست می‌بریم تا لمسش کنیم، حتی نمی‌توانیم تن و جسم بی‌تفکرش را لمس کنیم. چون این توهمِ جسم تسلیم رام مطیع، حایل می‌شود.

و برای زن هم همین اتفاق می‌افتد: او خود را فقط به شکل شیء می‌بیند، به شکل چیزی "دیگر". او هرگز بانوی خویش نیست. وجود او بین آن‌چه واقعاً هست و آن‌چه تصور می‌کند هست تقسیم شده‌است، و این تصویر چیزی است که خانواده‌اش، طبقه‌اش، مدرسه‌اش، مذهبش و عاشقش به او تحمیل کرده‌اند. او هرگز زنانگی‌اش را بروز نمی‌دهد چون این زنانگی خود را همیشه به شکلی نشان می‌دهد که مردان برای او ساخته‌اند. عشق امری طبیعی نیست. عشق امری بشری است، بشری‌ترین رگه در شخصیت انسان. چیزی است که ما از خود ساخته‌ایم و در طبیعت وجود ندارد. چیزی که ما هر روز خلق می‌کنیم و منهدم.

این‌ها که گفتیم تنها موانع میان عشق و ما نیستند.عشق انتخاب است .شاید انتخاب آزاد تقدیرمان: کشف ناگهانی پوشیده‌ترین و سرنوشت‌سازترین جزء هستی ما. اما انتخاب عشق در جامعه‌ی ما ناممکن است. برتون در یکی از بهترین کتاب‌هایش ـ عشق دیوانه ـ می‌گوید از همان آغاز، دو مانع عشق را محدود می‌کند: یکی مخالفت اجتماعی و دیگری اندیشه‌ی گناه. عشق برای این‌که محقق شود باید قوانین دنیای ما را زیر پا بگذارد.

عشق رسوا و خلاف قاعده است؛ جرمی است که دو ستاره با خارج‌شدن از مدار مقررشان و به‌هم‌پیوستن در میان فضا مرتکب می‌شوند. مفهوم رمانتیک عشق که متضمن گسستن و گریختن و فاجعه است؛ یگانه مفهومی از عشق است که امروز می‌شناسیم چون همه چیز در جامعه‌ی ما مانع از آن است که عشق انتخابی آزاد باشد.

زن در تصویری که جامعه‌ی مذکر بر او تحمیل کرده، محبوس است، بنابراین اگر به سراغ انتخاب آزاد برود، مانند این است که حصار این زندان را شکسته و عاشقان می گویند: «عشق او را دگرگون کرده است، عشق او را آدمی دیگر کرده است.» و حق با آن‌ها است. عشق زن را به کلی دگرگون می‌کند. اگر جرئت کند عشق بورزد. اگر جرات کند خودش باشد، باید تصویری را که دنیا او را در آن محبوس کرده است نابود کند.

مرد نیز در انتخاب بازداشته می‌شود. محدوده‌ی امکانات او بسیار تنگ است. او زمانی که بچه است، زنانگی را در مادر یا خواهرانش کشف می‌کند و پس از آن عشق با مناهی یکی می‌شود. وحشت و جاذبه‌‌ای عشق جسمانی ما را مشروط می‌کند. همچنین زندگی نوین خواهش‌های نفسانی ما را به افراط نزدیک می‌کند، و در همان حال این خواهش‌ها را با انواع منع‌ها عقیم می‌گذارد: منع‌های اخلاقی، اجتماعی و حتی بهداشتی. جرم، هم مهمیز و هم لگام خواهش است.

همه چیز انتخاب ما را محدود می‌کند. ما باید عمیق‌ترین محبت‌های‌مان را با تصویری منطبق کنیم که رده‌ی اجتماعی ما در زن می پسندد. عشق‌ورزیدن به فردی از نژاد دیگر، فرهنگی دیگر یا طبقه‌ای دیگر، اگر چه ممکن، ولی دشوار است. این ممکن‌بودن‌ها البته ما را از شرم سرخ می‌کند، و چون از انتخاب آزاد بازداشته می‌شویم، از این رو زنی را بالاخره از میان آن‌ها که با این معیارها «مناسب» هستند انتخاب می‌کنیم و هرگز هم ادعا نمی‌کنیم با زنی ازدواج کرده ایم که عاشقش نبوده‌ایم. زنی که شاید عاشق ما باشد، اما نمی‌تواند خود واقعی خودش باشد. سوان می‌گوید: «و فکر این‌که بهترین سال‌های عمرم را با زنی تلف کرده‌ام که انگ من نبوده است ... » بیشتر مردان عصر جدید می‌توانند این جمله را در بستر مرگ تکرار کنند. و بیشتر زن‌های عصر جدید هم فقط با تغییر یک کلمه می‌توانند این کار را بکنند.

جامعه با این تصور که عشق وحدت پایداری است که هدفش به وجودآوردن و پرورش فرزندان است، منکر طبیعت عشق می‌شود. جامعه عشق را با ازدواج یکی می‌کند و هر گونه عدول از این قاعده مجازات دارد. حمایت از ازدواج موجه بود، اگر جامعه امکان انتخاب آزاد می‌داد. و چون چنین نیست، جامعه باید بپذیرد که ازدواج تحقق والای عشق نیست، بلکه شکلی حقوقی، اجتماعی و اقتصادی است که اهداف آن با اهداف عشق مغایر است. ثبات خانواده بستگی به ازدواج دارد که صرفاً حمایتی است از جامعه و هدف آن چیزی جز بازتولید همان جامعه نیست. بنابراین ازدواج ذاتاً به نحوی عمیق محافظه‌کارانه است. حمله به ارکان آن مانند حمله به ارکان جامعه است و عشق به درست همین دلیل عمل‌کردی ضد اجتماعی دارد، اگرچه عامداً و عالماً چنین نباشد.

هرگاه عشق بتواند تحقق یابد، ازدواجی را در هم می‌شکند و آن را تبدیل به چیزی می‌کند که جامعه نمی‌خواهد: ظهور دو موجود تنها که دنیای خود را خلق می‌کنند، دنیایی که دروغ‌های جامعه را نفی می‌کند، زمان و کار را محو می‌کند و خود را خودبسا می‌خواند. بنابراین عجیب نیست که جامعه عشق و گواه آن ـ شعر ـ را با کینه‌ای یکسان تکفیر می‌کند و آن‌ها را به جهان آشفته و زیرزمینی ممنوع‌ها، پوچی‌ها و نابهنجاری‌ها طرد کند.

در نتیجه‌ی حمایتی که از ازدواج می‌شود، عشق مورد تعقیب قرار می‌گیرد و فحشا یا به دیده‌ی اغماض نگریسته می‌شود و یا تایید رسمی می‌گردد. تلقی دوپهلوی ما از فحشا کاملاً افشاگر است. فاحشه خود کاریکاتور عشق است، قربانی عشق، نمادی از همه‌ی قدرت‌هایی که دنیای ما را به پستی می‌کشانند. اما حتی به این مضحکه‌کردن عشق هم اکتفا نمی‌شود: در برخی محافل پیوندهای ازدواج چندان سست است که فسق و فجور قاعده‌ی عمومی است و شخصی که از یک رخت‌خواب به رخت‌خواب دیگر می‌رود دیگر آدمی هرزه تلقی نمی‌شود.

از سوی دیگر عشق جسمانی نوین تقریباً همیشه شعار است، تمرینی کلامی که رضایت‌خاطر می‌بخشد ولی به هیچ روی وضع بشری را آشکار نمی‌کند، فقط گئاهی دیگری است بر این‌که جامعه جنایت را تشویق و عشق را محکوم می‌کند.

گاهی هدف‌های جامعه که به صورت احکام اخلاقی جلوه‌گر می‌شود، با امیال و نیازهای افراد تشکیل‌دهنده‌ی جامعه تطابق پیدا می‌کند. اما گاه این اهداف، که در لباس احکام اخلاقی ظاهر شده، نافی آرزوهای افراد تشکیل‌دهنده‌ی جامعه است. و گاه نیز این اهداف نافی عمیق‌ترین غرایز بشری است. وقتی هدف‌های جامعه، نافی عمیق‌ترین غرایز بشری باشد، جامعه دچار بحران می‌شود، یا از هم می پاشد، یا در جا می‌زند. اجزای چنین جامعه‌ای دیگر انسان نیستند و تبدیل به ابزاری بی‌روح می‌شوند ... »

LINK چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 16:58    | 

1
در رابطه­ی عاشقانه، من (مذکر) گاه دروغ می­گویم اما می­دانم که دارم دروغ می­گویم؛ عاشق / معشوق (مونث) من دروغ می­گوید اما نمی­داند که دارد دروغ می­گوید – دروغ خود را دروغ نمی­داند: من به حقیقت دروغ باور دارم، او به دروغ حقیقت.
عاشق / معشوق من اغلب می­گوید که هیچ چیز بیش­تر از دروغ شنیدن برای­اش ناراحت­کننده نیست: "راست­اش را به من بگو؛ می­خواهم حقیقت را بشنوم". با این همه، هیچ کس هم کم­تر از او تاب شنیدن­اش را ندارد.

2
آگاهی آزارنده: عاشق من / معشوق من! تو به من دروغ گفتی! تاب شنیدن دروغ از هرکسی را داشتم، اما از کسی که می­گوید تاب شنیدن دروغ را ندارد نه.
فاصله­یی ناخواسته دامن می­گسترد: تو نه، او به من دروغ گفت! سایه­ی تردیدی روشنای عشق­ ما را می­پوشاند: او به من دروغ گفت: او به من دروغ می­گفت! سرخورده ­ام، خسته، درمانده، و با این حال با خودآزاری مفرطی ماجرای عاشقانه­مان را مرور می­کنم؛ کوچک­ترین جزئیات را به خاطر می­آورم، به بدبینانه­ترین تاویل­ها تسلیم­ می­شوم.

3
دروغ فرار از تنهايي است. ­ترسيد كه ترك­اش كنم، كه تنها بماند، ­ترسيدم كه ترك­ام كني، كه تنها بمانم: ما به هم دروغ ­مي­گفتيم. و با اين همه با دروغ گفتن تنهاتر ­شديم. دروغ يك راز است، و هر رازي فاصله است، تنهايي است. ما خواهان صداقت ايم: صميميت؛ براي حفظ آن دروغ مي­گوييم. اما فقط فاصله­ها را دورتر ­كرديم.
چيزي از او هست كه من نمي­دانم، چيزي از من كه او نمي­داند. او اغلب انكار مي­كند، چون دروغ­اش را به حقيقت بدل كرده، من اما تاب جدايي ندارم، مي­خواهم به­تمامي او باشم، اين راز لعنتي كه مرا از او جدا كرده، من اين راز را نمي­خواهم: مي­گويم كه من دروغ گفتم، حتا اگر او نخواهد بداند (كودكي هستم كه براي فرار از خفقان راز دل­اش را در جنگل داد مي­زند)، و با اين همه نتيجه­يي عكس مي­گيرم، پيش از اين كه رازم را به او بگويم، اين را خواهم شنيد: "چه كار زشتي،‌ تو به من دروغ گفتي!" رسوايي (در جنگل تنهايي هميشه كلاغي هست: عاشق / معشوق ام به آني مرا رسوا مي­بينند).
دست و پا نزن:‌ در هر حال تو اين اي: اسير ناسازه­ي تنهايي.

4
من، عاشق / معشوق، اغلب آمادگی دارم تا مثل آدم­های سطحی، مثل آدم­های سرخورده، حکم کلی صادر کنم، فلاکت­ام را تعمیم دهم: "عشاق دروغ می­گویند، همه پست و فرومایه اند، عشق واقعی وجود ندارد، عشق افسانه است، و ... " اما اقتصاد عاشقانه می­گوید که هیچ عشقی بی حد کمینه­یی از امید ممکن نیست. من خود را دل­داری می­دهم: "برای من این­طور پیش آمد، من از آن حکمی کلی نمی­سازم، عشق افسانه نیست، عشق وجود دارد، عشاق واقعی وجود دارند: من هم می­توانم عاشق باشم!"
می­دانم که نباید از پا بنشینم. من می­ایستم. می­افتم و باز بر می­خیزم – مثل گربه­یی که برای بار صدم به دیوار بلندی برخورده، به سیمان سخت ناخن می­کشد و با جیغی دل­خراش فرو می­افتد، اما باز هم نه با سر که با پا فرود می­آید. من به خودفریبی عادت دارم. من خودم را می­فریبم، خودم را تسکین می­دهم: دوست­داشتن­اش دروغ نبود، دوست­ام داشت که دروغ می­گفت.
دوست داشتن بدون توهم داشتن؟ نه، این ممکن نیست. من نمی­خواهم حقیقت را بدانم ("چه بسیار چیزها که من نمی­خواهم بدانم" – "شامگاه بت­ها" ی نیچه)، من می­خواهم متوهم باشم، بگذار متوهم بمانم: "به دروغ" بگو دوست­ات دارم / به "دروغ" بگو دوست­ات دارم.

5
اراده­ي حقيقت: "حافظه­ام مي­گويد من اين كار را كرده­ام؛ اراده­ام مخالفت مي­كند: نه، من اين كار را نكرده­ام: سرانجام حافظه پس مي­نشيند": "فراسوی خیر و شر" (نیچه) با پرسشی این­گونه آغاز می­شد: "حقیقت اگر زنانه باشد چه خواهد شد؟" – حقیقت اگر عاشقانه باشد چه خواهد شد؟

                                                                                                                                        پیام یزدانجو

LINK پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 19:35    | 

پرواز کوتاهمتناسخیون و بعضی از معتقدین به چیزهای ماوراء الطبیعه جورواجور معتقدند که ما قبل از اینجا انتخاب کردیم که این باشیم و بعد این شدیم ! فی الواقع اگر هم ایچنین باشد من یکی که چیزی به یاد نمی آورم و اگر می دانستم که لا اقل قبل از این کجا بودم ، شاید چیزکی به یاد می آوردم . به هر حال چیزی که مسلم است ، این خود آگاه ما انتخاب نکرده که ایرانی باشد ، در چنین خانواده ای به دنیا بیاید ، این ریختی باشد ، ضریب هوشیش این باشد ، مادرش چنین باشد ، پدرش چنان باشد ، خواهر و برادرش چنان تر باشد و ...
بعد هی که بزرگتر می شویم ، دیگران اجازه می دهند فکر کنیم که عاقل تر شدیم و انتخاب کنیم ، چون آن دیگران هم هیچ وقت از انتخابهایشان و میزان عقلانیتشان مطمئن نشده اند ، باید بگویم از وقتی که این حق انتخاب ها تعدادشان بیشتر و اهمیتشان سنگین تر شد ، دیگر فاتحه تان خوانده شده و در این دنیای بزرگ بیشتر به حال خودتان واگذاشته شدید و تنهاتر شدید . انتظار کمک و همفکری از کسی نداشته باشید ، مثلا اگر می خواهید برای کنکور انتخاب رشته کنید ، مطمئن باشید که هیچ کس بیشتر از شما نمی داند و در آن لحظه هیچ بنی بشری عاقل تر از شما نیست ! مغرور نباشید چون شما در عین گیج و گولی هستید ولی به هر حال در آن لحظه واجد شرایط ترین آدم برای انتخاب هستید .

بغرنج ترین وضعیت در زندگی زمانی ست که عاشق باشیم . چون عاشق انتخاب نمی کند ، خودش را پرتاب می کند . بعد هی شنا می کند ، شنا می کند ، شنا می کند و وقتی به اندازهء کافی از ساحل دور شد و دیگر تا چشم کار می کرد دریای عشق بود و بس ، بر می گردد و پشت سرش را نگاه می کند . توی ساحل یک سبد گذاشته اند و تویش کمی منطق ، میزان قابل توجهی حق انتخاب از هر نوع ، و میزان بسیار زیادی شرایط از هر نوع و ...گذاشته اند . حالا هم باید مسیر رفته را برگردد و هم باید در همان حال که شنا می کند ، فکر کند تا وقتی به ساحل رسید ( اگر رسید ) انتخاب کند ...

همهء قدیمی ها هم گفته اند که ازدواج مهم ترین انتخاب زندگی ست ، چون مسلما همه شان در آن موقعیت اگر هم حتی در تصمیمشان کوچکترین شکی نداشته اند در چیزهای دیگر مربوطه عینهو چی توی گل گیر کرده بودند و بعضی هم هنوز از آن تو در نیامده اند .یک آدم عاقلی که اسمش را به یاد نمی آورم گفته که عشق دلیل کافی برای تفاهم نیست و من می گویم که راست گفته . ازدواج درایران با یک فرد نیست با یک قوم و قبیله و فرهنگ و شکل و شهر و ساختار اجتماعی محکم است . عشق عزیز فقط جزء انتخاب است و بقیه جزء شرایط . برای همهء آدمهای در این شرایط دعا کنیم و برای من هم !
از پروانه پرسیدند : این همه رنگ برای چیست با این عمر کوتاه ؟
گفت : برای یک پرواز کوتاه !

                                                                                                                                   لیلای عاقلانه

LINK سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 22:19    | 

 

1
عشق مي­تواند در نگاه اول باشد: عشق آني، ديوانه­وار (و به­ظاهر بي­قيدوشرط)، يا اين كه كم­كم كامل شود: عشق آهسته،‌ عاقلانه (كه قيدوشرط­ها را بردارد). عشق بي­چون­وچرا، بي­قيدوشرط؟ قطعا"، هر عاشقي به اين اراده­ي عاشقانه تن مي­دهد، اما تنها به اين بها كه خود را («)ديگر(»)گون ­­كند: افراط عاشقانه معنايي جز اين ندارد: عاشق تسليم مي­شود، تعديل مي­كند، تطابق مي­دهد، تا در نهايت آن قابي را بسازد كه مي­خواهد حريم عشق­اش باشد.

2
«من همين ام كه هستم!» يعني اگر عاشق من اي مرا – بي­قيدوشرط – بپذير، و اين يعني عاشقي كه تاب تحمل آن گزاره­ي ظالمانه را ندارد عاشق نيست. عاشق قيدوشرط­ها را مي­پذيرد، اما تنها با تحميل قيدوشرط­هاي («)ديگري(») بر خود. در هر صورت قيد و شرطي هست، گيرم نامنصفانه: عشق عادلانه نيست، استبدادي است.
عشق پذيرش مطلق «ديگري» است؟ شايد – اما نه ديگري ­چنان كه هست، يا چنان كه خود مي­پندارد كه هست، بل ديگري چنان كه عاشق او را در رابطه با خود – خود ديگرگون­شده­اش – مي­سازد.

3
اين همه شايد از آن رو است كه هر عشقي خاصيت خود را دارد: عشق عمومي وجود ندارد، و اين يعني كه هيچ دستور زبان عمومي­اي براي عشق در كار نيست؛ تنها انگاره­هايي هست كه هر عاشقي از ديد خود آن­ها را باز مي­سازد (بارت)، تصاويري، يا دقيق­تر، تصويري كه همان عشق است – و البته قيدوشرط هم قابي كه عاشق بايد بسازد: كارهاي عاشقانه را هميشه فراسوي خير و شر مي­كنند (نيچه)، با اين همه نه فراسوي قيد و شرط. عشق بي­قيدوشرط ممكن نيست.

                                                                                                                                                      پیام یزدانجو

LINK شنبه نهم تیر 1386ساعت 17:0    |