پیش نوشت : اما مسئلهی دیگری که زیاد به آن فکر میکنم، نسبت بین عشق و ازدواج است. وجود عشق چهقدر برای ازدواج ضروری است؟ آیا صِرفِ عاشقبودن کافی است؟ اصلاً عشق و ازدواج ربطی به هم دارند؟
زوجهای زیادی را دیدهام که عاشقانه و بسیار عاشقانه ازدواج کردهاند اما بعد از مدتی این ازدواج به ناراحتکنندهترین شکل ممکن تمام شده است. دیگرانی را دیدهام که بدون عشق و از روی ملاکهای عقلانی ازدواج کردهاند و بدون عشق ادامهدادهاند و عدهی دیگری که این را هم تاب نیاوردهاند … عطا صادقی

آن بخش از «دیالکتیک تنهایی» اوکتاویو پاز که دربارهی عشق و ازدواج و نسبت آنها در جامعه است، بهنظرم فوقالعاده و بینظیر است. طوری که حتی اگر آن را بارها نیز خوانده باشید، باز خواندنی است ...
« در دنیای ما عشق تجربهای تقریباً دستنایافتنی است. همه چیز علیه عشق است: اخلاقیات، طبقات، قوانین، نژادها و حتی خود عشاق. زن برای مرد همیشه آن «دیگری» بوده است. ضد و مکمل او. اگر جزئی از وجود ما در عطش وصل اوست، جزِِء دیگر - که به همان اندازه آمر است - او را دفع میکند. زن شیء است، گاه گرانبها و گاه زیانبار، اما همیشه متفاوت. مرد با تبدیلکردن زن به شیء و با دگرگون کردن او به نحوی که منافع، خودخواهی، عذاب و حتی عشقش انشا میکند، زن را به وسیلهای برای کسب تفاهم و لذت، راهی برای رسیدن به بقا دگرگون میکند.
چنانکه سیمون دوبووار گفته است، زن بت است، الهه است، مادر است، جادوگر است، پری است، اما هر چه هست هرگز خودش نیست. بنابراین روابط عشقی ما از همان ابتدا تباه شده است. از ریشه مسموم است. شبحی بین ما حایل میشود و این شبح تصویر اوست؛ تصویری که ما از او پرداختهایم و او خود را به آن آراسته است. وقتی که دست میبریم تا لمسش کنیم، حتی نمیتوانیم تن و جسم بیتفکرش را لمس کنیم. چون این توهمِ جسم تسلیم رام مطیع، حایل میشود.
و برای زن هم همین اتفاق میافتد: او خود را فقط به شکل شیء میبیند، به شکل چیزی "دیگر". او هرگز بانوی خویش نیست. وجود او بین آنچه واقعاً هست و آنچه تصور میکند هست تقسیم شدهاست، و این تصویر چیزی است که خانوادهاش، طبقهاش، مدرسهاش، مذهبش و عاشقش به او تحمیل کردهاند. او هرگز زنانگیاش را بروز نمیدهد چون این زنانگی خود را همیشه به شکلی نشان میدهد که مردان برای او ساختهاند. عشق امری طبیعی نیست. عشق امری بشری است، بشریترین رگه در شخصیت انسان. چیزی است که ما از خود ساختهایم و در طبیعت وجود ندارد. چیزی که ما هر روز خلق میکنیم و منهدم.
اینها که گفتیم تنها موانع میان عشق و ما نیستند.عشق انتخاب است .شاید انتخاب آزاد تقدیرمان: کشف ناگهانی پوشیدهترین و سرنوشتسازترین جزء هستی ما. اما انتخاب عشق در جامعهی ما ناممکن است. برتون در یکی از بهترین کتابهایش ـ عشق دیوانه ـ میگوید از همان آغاز، دو مانع عشق را محدود میکند: یکی مخالفت اجتماعی و دیگری اندیشهی گناه. عشق برای اینکه محقق شود باید قوانین دنیای ما را زیر پا بگذارد.
عشق رسوا و خلاف قاعده است؛ جرمی است که دو ستاره با خارجشدن از مدار مقررشان و بههمپیوستن در میان فضا مرتکب میشوند. مفهوم رمانتیک عشق که متضمن گسستن و گریختن و فاجعه است؛ یگانه مفهومی از عشق است که امروز میشناسیم چون همه چیز در جامعهی ما مانع از آن است که عشق انتخابی آزاد باشد.
زن در تصویری که جامعهی مذکر بر او تحمیل کرده، محبوس است، بنابراین اگر به سراغ انتخاب آزاد برود، مانند این است که حصار این زندان را شکسته و عاشقان می گویند: «عشق او را دگرگون کرده است، عشق او را آدمی دیگر کرده است.» و حق با آنها است. عشق زن را به کلی دگرگون میکند. اگر جرئت کند عشق بورزد. اگر جرات کند خودش باشد، باید تصویری را که دنیا او را در آن محبوس کرده است نابود کند.
مرد نیز در انتخاب بازداشته میشود. محدودهی امکانات او بسیار تنگ است. او زمانی که بچه است، زنانگی را در مادر یا خواهرانش کشف میکند و پس از آن عشق با مناهی یکی میشود. وحشت و جاذبهای عشق جسمانی ما را مشروط میکند. همچنین زندگی نوین خواهشهای نفسانی ما را به افراط نزدیک میکند، و در همان حال این خواهشها را با انواع منعها عقیم میگذارد: منعهای اخلاقی، اجتماعی و حتی بهداشتی. جرم، هم مهمیز و هم لگام خواهش است.
همه چیز انتخاب ما را محدود میکند. ما باید عمیقترین محبتهایمان را با تصویری منطبق کنیم که ردهی اجتماعی ما در زن می پسندد. عشقورزیدن به فردی از نژاد دیگر، فرهنگی دیگر یا طبقهای دیگر، اگر چه ممکن، ولی دشوار است. این ممکنبودنها البته ما را از شرم سرخ میکند، و چون از انتخاب آزاد بازداشته میشویم، از این رو زنی را بالاخره از میان آنها که با این معیارها «مناسب» هستند انتخاب میکنیم و هرگز هم ادعا نمیکنیم با زنی ازدواج کرده ایم که عاشقش نبودهایم. زنی که شاید عاشق ما باشد، اما نمیتواند خود واقعی خودش باشد. سوان میگوید: «و فکر اینکه بهترین سالهای عمرم را با زنی تلف کردهام که انگ من نبوده است ... » بیشتر مردان عصر جدید میتوانند این جمله را در بستر مرگ تکرار کنند. و بیشتر زنهای عصر جدید هم فقط با تغییر یک کلمه میتوانند این کار را بکنند.
جامعه با این تصور که عشق وحدت پایداری است که هدفش به وجودآوردن و پرورش فرزندان است، منکر طبیعت عشق میشود. جامعه عشق را با ازدواج یکی میکند و هر گونه عدول از این قاعده مجازات دارد. حمایت از ازدواج موجه بود، اگر جامعه امکان انتخاب آزاد میداد. و چون چنین نیست، جامعه باید بپذیرد که ازدواج تحقق والای عشق نیست، بلکه شکلی حقوقی، اجتماعی و اقتصادی است که اهداف آن با اهداف عشق مغایر است. ثبات خانواده بستگی به ازدواج دارد که صرفاً حمایتی است از جامعه و هدف آن چیزی جز بازتولید همان جامعه نیست. بنابراین ازدواج ذاتاً به نحوی عمیق محافظهکارانه است. حمله به ارکان آن مانند حمله به ارکان جامعه است و عشق به درست همین دلیل عملکردی ضد اجتماعی دارد، اگرچه عامداً و عالماً چنین نباشد.
هرگاه عشق بتواند تحقق یابد، ازدواجی را در هم میشکند و آن را تبدیل به چیزی میکند که جامعه نمیخواهد: ظهور دو موجود تنها که دنیای خود را خلق میکنند، دنیایی که دروغهای جامعه را نفی میکند، زمان و کار را محو میکند و خود را خودبسا میخواند. بنابراین عجیب نیست که جامعه عشق و گواه آن ـ شعر ـ را با کینهای یکسان تکفیر میکند و آنها را به جهان آشفته و زیرزمینی ممنوعها، پوچیها و نابهنجاریها طرد کند.
در نتیجهی حمایتی که از ازدواج میشود، عشق مورد تعقیب قرار میگیرد و فحشا یا به دیدهی اغماض نگریسته میشود و یا تایید رسمی میگردد. تلقی دوپهلوی ما از فحشا کاملاً افشاگر است. فاحشه خود کاریکاتور عشق است، قربانی عشق، نمادی از همهی قدرتهایی که دنیای ما را به پستی میکشانند. اما حتی به این مضحکهکردن عشق هم اکتفا نمیشود: در برخی محافل پیوندهای ازدواج چندان سست است که فسق و فجور قاعدهی عمومی است و شخصی که از یک رختخواب به رختخواب دیگر میرود دیگر آدمی هرزه تلقی نمیشود.
از سوی دیگر عشق جسمانی نوین تقریباً همیشه شعار است، تمرینی کلامی که رضایتخاطر میبخشد ولی به هیچ روی وضع بشری را آشکار نمیکند، فقط گئاهی دیگری است بر اینکه جامعه جنایت را تشویق و عشق را محکوم میکند.
گاهی هدفهای جامعه که به صورت احکام اخلاقی جلوهگر میشود، با امیال و نیازهای افراد تشکیلدهندهی جامعه تطابق پیدا میکند. اما گاه این اهداف، که در لباس احکام اخلاقی ظاهر شده، نافی آرزوهای افراد تشکیلدهندهی جامعه است. و گاه نیز این اهداف نافی عمیقترین غرایز بشری است. وقتی هدفهای جامعه، نافی عمیقترین غرایز بشری باشد، جامعه دچار بحران میشود، یا از هم می پاشد، یا در جا میزند. اجزای چنین جامعهای دیگر انسان نیستند و تبدیل به ابزاری بیروح میشوند ... »