تبليغاتX
عقده

عقده

نوشته هایی از دیگران...

اینجا فقط برای دل ِ خودم که نیست. گاهی باید با کسی شریک شوم . غم دیگری را شریک شوم. غم دوستی عزیز که آرزویم این است که غمی نداشته باشد ... دوستی محترم – مهربان و گرانقدر ..از آنها که انسان است و از احساس سرشار است ... تقدیم به تو و هوای ابری ِ دلت که این روزها عجیب ! بارانی ست : دلم گرفته، اى دوست!

دلم گرفته، اى دوست! هواى گريه با من

گر از قفس گريزم كجا روم، كجا، من؟

كجا روم؟ كه راهى به گلشنى ندانم

كه ديده بر گشودم به كنج تنگنا، من

نه بسته ام به كس دل/ نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج/ رها، رها، رها، من

زمن هر آن كه او دور چو دل به سينه نزديك

به من هر آن كه نزديك/ ازو جدا، جدا، من !

نه چشم دل به سويى/ نه باده در سبويى

كه تر كنم گلويى به ياد آشنا، من

زبودنم چه افزود؟ نبودنم چه كاهد؟

كه گويدم به پاسخ كه زنده ام چرا من؟

ستاره ها نهفته در آسمان ابرى

دلم گرفته، اى دوست! هواى گريه با من......

اینم که همه می شناسین و من باش زندگی می کنم.اگه خواستین بشنوین فقط کلیک"هوای گریه"
LINK سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 1:44    | 

.. من باخت‌م قبول
بالا می‌آورم/ از عرف و از اصول
این عرف لعنتی/ طغیان تبصره
تعیین فرم عشق/ فرهنگ مسخره
من/ استکان چای/ تمدید خودخوری
بی‌تو/ سکوت/ شب/ تیغ موکت‌بری
اعصاب برفکی/ تصویر خاطرات
عالی‌جناب/ عشق/ کافه/ ترانه/ کات

پاره‌هایی از «عالی‌جناب»/ اندیشه فولادوند

LINK پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 0:0    | 

...
می‌گویم: من‌ این‌ها را نوشته‌ام.
عمو آب‌ توی‌ سماور می‌ریزد و فتیله‌اش‌ را بالا می‌كشد، می‌گوید: خوب، باز هم‌ بنویس، بعدش‌ هم‌ بگو كه‌ هیچ‌چیز بدتر از عادت‌ نیست. وقتی‌ با هم‌ زندگی‌ می‌كردیم‌ اغلب‌ جاییش‌ رگ‌به‌رگ‌ می‌شد. بیشتر رگ‌ كتف‌ چپش‌ بود. گاهی‌ هم‌ كه‌ می‌رفت‌ می‌رقصید یك‌ رگی‌ توی‌ پاشنـﮥ‏ پاهاش‌ جابه‌جا می‌شد. برای‌ همین‌ هم‌ می‌آمد سری‌ به‌ من‌ می‌زد. شب‌ها هم‌ اگر سرش‌ را بد می‌گذاشت‌ روی‌ بالش، اغلب‌ گردنش‌ رگ‌به‌رگ‌ می‌شد. اوایل‌ فكر می‌كردم‌ می‌خواهد ناز كند. من‌ هم‌ خوشم‌ می‌آمد. بعد فهمیدم‌ كه‌ قضیه‌ جدی‌ است. كم‌كم‌ هم‌ با رگ‌ و پی‌های‌ تنش‌ آشنا شدم‌ و تا مثلاً رگ‌های‌ مچ‌ دست‌هاش‌ را با هم‌ مقایسه‌ می‌كردم، می‌فهمیدم‌ كدام‌ یكی‌ است. اصلاً سرانگشت‌هام‌ خودبه‌خود می‌فهمیدند كجا را باید مالش‌ بدهم. همیشه‌ هم‌ از جایی‌ خیلی‌ دورتر شروع‌ می‌كردم‌ و نرم‌نرم‌ می‌رسیدم‌ به‌ همان‌جا كه‌ ناله‌اش‌ را درمی‌آورد.
زن‌عمو می‌گوید: پس‌ كجا رفتی، میرزا؟
ـ دارم‌ آب‌ گرم‌ می‌كنم.
ـ جاییم‌ كه‌ درنرفته، فقط همین‌ پشتم‌ است، طرف‌ چپم. دستم‌ را كه‌ خیلی‌ می‌برم بالا، تا مغز سرم‌ تیر می‌كشد.
عمو می‌گوید: می‌بینی، پسر؟ عشق‌ فقط همان‌ كارها نیست. این‌ هم‌ هست‌ و هزار كار كوچك‌ كه‌ هیچ‌كس‌ نمی‌تواند بنویسدشان...*

*
جن‌نامه٬ فصل ششم. هوشنگ گلشیری.

LINK جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 1:45    | 

               عکس از منصور نصیری / nasiriphotos.com
LINK چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 2:39    | 

صدای قدم هایت را می شنوم
صدای در را آرزو می کنم
و سکوت.
صدای در را می شنوم
تو را آرزو می کنم
و سکوت.
صدایت را می شنوم.
دستت را آرزو می کنم.
قلبم نمی زند.
همه جا به طرز عجیبی سرد می شود.
دیوارها دیوانه، پنجره ها مضطرب
و زنگ تلفن ،
و سکوت.
از این شعر پاکت می کنم.
به کمی هوای دریا
و خودم نیاز دارم.
رفتن و ماندنت به خودت بستگی دارد
و سکوت چیز عجیبی نیست
رفت و آمدی ست میان من وخیال:
صدای قدم هایت را می شنوم
زنگ تلفن و اشتباه گرفته ای را.
و سکوت.
و سکوت.
و سکوت.                                 سجاد صاحبان زند

LINK سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 1:27    | 

مرده شور این شهر کوچک، پاتوق‌ها و مکان‌های تفریحی کمش را ببرند. هنوز هر کجا که می‌روم دست و دلم می‌لرزد که نکند تو آنجا باشی. نکند آمده باشی سینما فرهنگ فیلم ببینی. نکند آمده باشی شهر کتاب نیاوران کتاب‌ بخری. رفته باشی خانه استیک پاسداران شام بخوری و یا بام تهران پیاده‌روی کنی.
جرات که نمی‌کنم سرم را درست بالا بگیرم و راحت و آرام به آدم‌های اطرافم نگاه کنم. شده‌ام مثل آن کبک خوش‌خیال. فکر می‌کنم بقیه هم من را نمی‌بینند اگر به‌شان نگاه نکنم. اگر خودم را بزنم به آن راه. به ندیدن و ندیدن و ندیدن.
هنوز هم هر وقت می‌خواهم اینجور جاها بروم این فکر ترسناک عذابم می‌دهد که اگر تو را دیدم، اگر تو هم آنجا بودی من باید چکار کنم. عکس‌العملم باید چطور باشد. بیایم جلو؟ آشنایی بدهم؟ خیلی عادی سلام کنم یا فقط مثل یک غریبه نگاهت کنم؟
نمی‌دانم هنوز.
اصلا بیا یک کار کنیم. بیا پاتوق‌های‌مان را تقسیم کنیم. سینما فرهنگ مال من، بقیه سینماهای تهران مال تو. هر کدام را هر وقت که خواستی برو اما فرهنگ نیا :( می‌دانم خودخواهی است اما شاید یک سینما در مقابل ده‌ها سینمای دیگر و در مقابل عذابی که من هر بار می‌کشم خیلی‌ هم بی انصافی نباشد.(
شهر کتاب نیاوران مال من. خودت خوب می‌دانی که شهر کتاب میرداماد دیوانه‌ام می‌کند. دوستش ندارم. بگذار شهر کتاب نیاوران برای من باشد. بقیه شهر کتاب‌ها مال تو.
رستوران نادر هم مال تو. آنجا نمی‌روم دیگر. می‌دانم اسپایسی‌هایش را خیلی دوست داری. اصلا همه‌ی رستوران‌ها مال تو. شاندیز هم مال تو. فقط آشپز چپ دست و ماگ را بگذار برای من. بقيه كافی‌شاپ‌ها هم مال تو.
ميلاد نور و گلستان و قائم هم مال تو. اصلا همه جا مال تو. من همين‌جا می‌مانم توی خانه.

تو رو خدا می‌بینی کابوس‌های من تا کجا پیش رفته‌اند؟
دیگر دلم این شهر کوچک را نمی‌خواهد. باید بروم. به هر کجا که شد. به هر کجایی که سایه‌ی تو همراهم نباشد. گلویم را فشار ندهد. نترساند. عذاب ندهد.

                                                                                                                            پریسا پرگلک

LINK دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 2:36    | 

                         بارانی بی امان / آرش عاشوری نیا                                  حکايتِ بارانی بی‌امان است                             
          اين‌گونه که من
          دوستت می‌دارم.
          شوريده‌وار و پريشان باريدن
          بر خزه‌ها و خيزاب‌ها
          به بيراهه و راه‌ها تاختن
          بی‌تاب، بی‌قرار
         دريايی جستن
         و به سنگ‌چينِ باغِ بسته‌دری سر نهادن
         و تو را به ياد آوردن
         چون خونی در دل
         که همواره
         فراموش می‌شود.
        حکايتِ بارانی بی‌قرار است
        اين‌گونه که من
        دوستت می‌دارم.

                                               (شمس لنگرودی – از نـُت‌هايی برای بلبلِ چوبی)
LINK شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 0:13    | 

توضیح ضروری:
تا چند سال قبل، معیارهای اخلاقی سفت و سختی داشتم. اصول و قوانینی که تزلزل‌ناپذیر به نظر می‌رسید. از دید شاید خیلی از دوستانم: اصولی حتی بسیار سخت‌گیرانه! بر اساس همین اصول آدم‌ها را طبقه‌بندی می‌کردم و مورد قضاوت قرار می‌دادم. فلانی آدم خوبی نیست چون فلان کاری که از نظر من عملی غیراخلاقی محسوب می‌شد را انجام داده و دیگری ...

الان اما، نه این که باری به هر جهت زندگی کنم، اما، به سادگی به بدیهی‌ترین مسائل شک می‌کنم، درباره‌شان فکر می‌کنم و بی‌رحمانه به نقدشان می‌کشم. حالا، عمیقاً به این باور رسیده‌ام که همه چیز نسبی است و تقریباً امر قدسی، ازلی - ابدی و غیرقابل تغییری، دیگر برایم وجود ندارد. مهم‌تر از همه، قضاوت‌کردن به خصوص در مورد مسایل شخصی آدم‌ها و مسایل اخلاقی، برایم به‌شدت سخت و به عبارتی ناممکن شده است.

بنابراین آن‌چه در ادامه می‌خواهم بگویم، صرفاً نظر شخصی من است و به هیچ وجه اصراری بر درست بودن قطعی آن ندارم:

اهمیت در نگاه توست ...

                           نگاه تو

وقتی می‌خواهیم چیزی بخوریم یا بنوشیم، واضح است که ترجیح می‌دهیم آن چیز باب میلمان باشد. گاهی بسیار تشنه یا گشنه هستیم، آن‌وقت به حداقل‌ها هم رضایت می‌دهیم، اما در شرایط عادی طعم، مزه و بوی آن چیزی که می‌خوریم برای‌مان مهم است. با این حال، حتی در حالت دوم، طبیعی است که با ماده‌ی خوردنی ارتباط انسانی – عاطفی برقرار نمی‌کنیم!

خوردن یک غریزه است، غریزه‌ی جنسی هم غریزه‌ای دیگر. من فکر می‌کنم جنس این غریزه ( غریزه‌ی جنسی) با بقیه‌ی غرایز‌مان فرق دارد. مثلاً ما اگر چیزی نخوریم یا ننوشیم، در نهایت می‌میریم، اما در مورد غریزه‌ی جنسی مسئله به این شدت نیست!

مهم‌تر از آن، بیشتر آدم‌ها برای ارضای غریزه‌ی جنسی‌شان به یک آدم دیگر نیاز دارند که کلید اصلی قضیه همین جا است. آن آدم دیگر، چه نقشی و چه جایگاهی دارد؟ نقشی مثل همان چیزی که می‌خوریم یا می‌نوشیم؟ نه! این‌جا ما با یک آدم زنده طرف هستیم. آدمی که به جز فیزیک، روح و احساس هم برای او تعریف شده است. این‌جا رابطه دو طرفه است.

ما همان‌طور که برای رفع تشنگی و گشنگی‌مان پول پرداخت می‌کنیم، برای ارضای نیازهای جنسی‌مان نیز می‌توانیم پول پرداخت کنیم. ( پدیده‌ی روسپی‌گری در همه‌ جای دنیا رواج دارد.) در این حالت من فکر می‌کنم، به بعد احساسی و روحانی طرف دیگر (سکس پارتنر) و بالطبع خودمان تا حد زیادی بی‌توجه بوده‌ایم و فقط به ارضای صرفِ غریزه فکر کرده‌ایم. (که البته شاید هم اشکالی نداشته باشد! نمی‌شود قضاوت کرد.)

به شخصه، سکس بدون احساس را نه می‌پسندم و نه دوست دارم. آدم‌ها با هم فرق می‌کنند. بسیاری را دیده‌ام که با سکس بدون احساس مشکلی ندارند و آن را پدیده‌ای مثل غذاحوردن می‌دانند، اما من تا کسی را دوست نداشته باشم، با او به حد کافی آشنایی نداشته باشم و به او اعتماد نکنم، تمایلی ندارم شریک جنسی او شوم. به نظر من وجه عاطفی – انسانی رابطه‌ی جنسی، قوی‌تر از وجه غریزی آن است. لحظه‌های خصوصی و شخصی این نوع ارتباط (البته اگر درست شکل گیرد.)، لحظه‌هایی بی‌نهایت ناب، زیبا و غیرقابل وصف است. این لحظه‌ها را نه می‌شود با هر کسی خلق کرد و نه با هر شخصی شریک شد. این به قول فروغ: «سکوت‌های میان کلام‌های محبت را.»

شاید وسوسه‌ی برقراری رابطه‌ی جنسی با شخصی که از نظر شما جذابیت‌های ظاهری، جسمی و فیزیکی زیادی داشته باشد (خوشگل باشد، خوش‌هیکل باشد و ...) وسوسه‌ای قوی باشد، شاید همه‌ی ما رویاها و فانتزی‌های جنسی خودمان را داشته باشیم، اما این کافی نیست. من فکر می‌کنم تو اگر نتوانی طرفت را درست درک کنی، حس کنی، یک جای کار حتماً خواهد لنگید.

البته برعکس این حالت نیز محتمل است. شاید شما با کسی از نظر فکری بسیار نزدیک باشید اما به دلیل فقدان حداقلی جذابیت‌های ظاهری و جسمانی وی برای شما یا شما برای او ( که این البته لزوماً به آن معنی نیست که شما یا او ذاتاً غیر جذاب هستید، چون این مسئله امری به‌شدت سلیقه‌ای است و فردی که از نظر شما بسیار جذاب است، ممکن است از دید دیگری کاملاً غیرجذاب به نظر رسد و برعکس) نتوانید شریک جنسی خوبی برای هم باشید که البته اشکالی هم ندارد.

به هر جهت، به‌نظر من برقراری رابطه‌ی جنسی، بسیار به این برمی‌گردد که نگاه شما به قضیه چه‌گونه است. آن را کاملاً غریزی می‌بینید یا دوست دارید در این نوع رابطه از نظر عاطفی هم درگیر شوید. من سکس بدون احساس را دوست ندارم، بنابراین حتی ارتباط داشتن ساده (بدون برقراری رابطه‌ی جنسی) با یک دوست از جنس مخالف را که با او از نظر فکری هماهنگی بیشتری را دارم، به این ترجیح می‌دهم که به امید یک سکس بدون احساس آخر شب، همه‌ی بعدازظهرم را با کسی که خوشگل است، اما دوستش ندارم و نمی‌فهم‌اش، تلف کنم.

                                                                                                                عطا صادقی
*عنوان این نوشته، جمله‌ای از کتاب مائده‌های زمینی آندره ژید است. آن‌جا که ناتانائیل می‌گوید: «اهمیت در نگاه توست، نه به آن‌چه می‌نگری.»

LINK جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 1:5    | 

                      عکس از منصور نصیری
LINK چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 0:55    | 

همیشه با تو ؟ / به برعکس بودن نوع دست توجه کنید...دست دختر دور گردن پسر هست !!!«هميشه با تو خواهم بود و فقط تو را دوست خواهم داشت» يا «بيا قول دهيم با ديگری (ديگرانی) رابطه نداشته باشيم» يا «تو بهترين و مهم‌ترينِ آدمِ زندگیِ من هستی و خواهی بود» يا هر جمله ديگری با مضمونِ «فقط تو!» باعث می‌شود علاقه‌ام نسبت به طرفِ مقابل يک‌باره کم شود. فارغ از اين‌که آيا محتوای اين جمله‌ها واقعيت دارند و اصلاً گزاره‌های درستی هستند يا نه –که فکر می‌کنم نيستند-، صرفِ بيان‌شدن‌‌شان فوراً احتمالِ وجود يک يا چند تا از اين خصوصيت‌های –به زعمِ من- منفی را در او برايم روشن می‌کند: اعتمادبه‌نفسِ کم، مالک دانستنِ خود بر من، بی‌منطقی، کم‌تجربگی، نداشتنِ جاه‌طلبی، حسادت، دروغ‌گويی. و همين باعث می‌شود جذابيتِ او به شدت کم شود. دیده ام يکی از روابطِ عالیِ عاشقانه و نسبتاً طولانیِ دوستم (بيش از هفت سال) فقط و فقط به خاطرِ اين موضوع تغييرِ ماهيت داد و تبديل شد به مناسبتی عذاب‌آور، بی‌هيجان، لوس، که با سختی و تلاشِ زياد توانستند (شاید هم نتوانستند !) خودشان را از آن عذابِ عجيب رها کنند.

حالا چرا آن خصوصيت‌ها به ذهنم می‌آيند؟ کسی که از معشوقش تعهد بخواهد، به نظرم، علاوه بر اين‌که به مرزهای امورِ خصوصیِ او تجاوز می‌کند دارد برای نهايتِ لذت‌بردن و زندگانی کردن‌اش هم تصميم می‌گيرد. به نظرم شايسته نيست با انسان اين‌گونه برخورد شود. نيز محدود کردنِ معشوق به خاطرِ حسادت که غيرانسانی و بی‌تمدنی است.
کسی که تعهد می‌دهد و تعهد می‌گيرد دارد با بی‌منطقی اين موضوع را ناديده می‌گيرد که در دنيا خوبانِ زيادی هستند که ممکن است روزی رابطه‌ای با حداقل يکی از آن‌ها دربگيرد. يا آن‌قدر بی‌اعتمادبه‌نفس است که فکر می‌کند نمی‌تواند با اين خوبان ارتباط بگيرد.
چنين کسی جاه‌طلبیِ عاشقانه را در خودش کُشته است و جايی برای رشد و پيشرفتِ خودش باقی نگذاشته. گاهی هم بی‌تجربگی يا کم‌تجربگی باعث می‌شود فکر کند احساسش هميشه پايدار می‌ماند و برای همين محتوای گزاره تعهد برايش بی‌معناست و از سرِ بی‌توجهی تن می‌دهد. دروغ‌گويی هم که نياز به شرح ندارد و اغلب –آن‌قدر که ديده‌ام- هدف از دروغ‌گويی سوءاستفاده از معشوق است.

گذشته از همه اين حرف‌ها، تعهد جزئی از رابطه عاشقانه است، مستتر است و شايد هيچ‌وقت بيان نشود، اما هر دو طرف آن را می‌دانند و خودآگاه يا حتی ناخودآگاه به آن اعتقاد دارند.
فکر می‌کنم اين موضوع اصلاً بديهی نيست که اين‌طور فرض گرفته شود. حتی قبول ندارم که منطبق بر عُرف است. عُرف ممکن است تعهد داشتن را پسنديده بداند اما تأکيد ندارد که اگر رابطه عاشقانه، آن‌گاه فقط و فقط همين يکی! يعنی تا آدم‌ها درباره‌اش حرف نزده باشند، درست نيست که تعهد را شرطِ مسلمِ هر رابطه‌ای بدانيم.

حرفِ من البته اين است که «فقط با هم بودن» در قياس با «کيفيتِ رابطه» اصلاً قابلِ عرض نيست. بنابراين درگيرِ چنين موضوعی نمی‌شوم هيچ‌وقت. به اين فکر نمی‌کنم و برايم اهميت ندارد که وقتی معشوقم با من نيست، کجاست، با کيست و چه می‌کند. هرچند برايم مهم است که شاد باشد، رنج نکشد، لذت ببرد و اذيت نشود و برای شاد بودنش هر کاری از دستم بربيايد انجام می‌دهم (مثلاً محدودش نمی‌کنم به فقط رابطه داشتن با خودم!). کارِ آسانی نيست اگر که آدم حسود باشد، احساسِ مالکيت کند بر معشوقش، فکر کند توانايیِ برقراریِ رابطه عاشقانه ديگری را ندارد يا خود را –هم به لحاظ ذهنی، هم عملی- محدود کرده باشد به همين يک معشوق.

برای خودِ من اتفاق نيفتاده که هم‌زمان و به يک ميزان و شدت عاشق دو يا چند نفر بوده باشم. اما برايم غريب نيست اگر کسی اين‌گونه باشد. ديده‌ام از نزديک و درک کرده‌ام. حداقل در ارتباط‌هايم با چند نفر دیده ام  که آنها «تنها معشوق» نبوده و نیستند بلکه چندین نفر با سطح روابط مختلف آنها را دوست دارند حالا یکی فقط تلفن میزند یکی نامه مینویسد و دیگری .... و رابطه‌ها هم به شدت خوب و دل‌پذير و سرشارکننده بوده‌اند. دختری میشناسم که میگفت : " در مدت زمانی تقريباً سه‌ماهه عاشقِ دو نفر بوده‌ام هم‌زمان: يکی در ابتدای آشنايی و ديگری در اُفولِ هيجان‌های عاشقانه. هرچند فقط با يکی‌شان رابطه نزديک جسمی داشته‌ام. آن هم نه اين‌که نزديکیِ جسمی را با هر دو بَد بدانم و اشتباه، نشده که بشود يا نخواسته بوديم."

منظورم اين است که اگر طرفينِ رابطه بدانند که هرکدام با کسانِ ديگری ارتباط دارند -يا به هر حال ممکن است زمانی رابطه داشته بوده باشند يا در آينده داشته باشند- و هم‌چنان رابطه خودشان قوی و سالم باشد -و اين وابسته است به خصوصياتِ يک رابطه سالمِ عاشقانه که بحثِ من نيست- و بخواهند که با هم باشند، نيازی به هيچ ناخالصی‌ای از جمله «تعهد» و قول و بازی با کلمه قاطعانه «فقط» نيست. اگر هم نخواهند با هم باشند، از بودنِ با يکديگر لذت نمی‌برند –يا حداقل يکی از طرفين لذت نمی‌برد-، هيچ نوع تعهدی نمی‌تواند آن‌ها را به هم وفادار نگه دارد. برای همين است که «تعهد»، در رابطه عاشقانه، برايم واژه‌ای بی‌کارکرد است.              

                                                                                                                  دختر بودن                                     

LINK یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 3:13    | 

 

این نامه ی آخر است .....
پس از آن نامه یی وجود نخواهد داشت
این واپسین ابر پر باران خاکستری ست
که بر تو می بارد ؛
پس از آن دیگر بارانی وجود نخواهد داشت

این جام آخر شراب است بانو ؛
و دیگر نه از مستی خبری خواهد بود ؛
نه از شراب ...

آخرین نامه ی جنون است این
... آخرین سیاه مشق کودکی
دیگر نه ساده گی کودکی را به تماشا خواهی نشست ؛
نه شکوه جنون را .....

دل به تو بستم گل یاس ِ دلپذیر ....
چون کودکی که از مدرسه می گریزد
و گنجشک ها و شعرهایش را

در جیب شلوارش پنهان می کند

من کودکی بودم ؛
گریزان و آزاد
بر بام شعر و جنون
اما تو زنی بودی ؛
با رفتارهای عامیانه
زنی که چشم به قضا و قدر دارد
و فنجان قهوه
و کلام فالگیران
.... زنی رو در روی صف خواستگارانش

افسوس ....
از این به بعد در نامه های عاشقانه ؛
نوشته های آبی نخواهی خواند
در اشک شمع ها ؛
و شراب نیشکر
ردّی از من نخواهی دید

از این پس در کیف نامه رسان ها
بادبادک رنگینی برای تو نخواهد بود
دیگر در عذاب زایمان کلمات
و در عذاب شعر حضور نخواهی داشت

جامهء شعر را بدر آوردی
خودت را بیرون از باغهای کودکی پرتاب کردی
و بدل به نثر شدی .....ا
                                  شعر: نزار قبانی مترجم: ناشناس

LINK جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 16:59    |