تبليغاتX
عقده

عقده

نوشته هایی از دیگران...

بحث اصلی: در زمان پیش بردن یک رابطه که ابعاد احساسی، فیزیکی و یا هردو را با هم دارد، وجدان ما نسبت به وضعیت طرف مقابل تا چه حد مسئول است؟ من چند پیش حالت را در نظر می گیرم:


1- پسری به دروغ به دختری قول ازدواج می دهد (یا ندرتن برعکس)، به شدت امیدوارش می کند، به رختخواب می کشاندش، بعد از مدتی عقب می نشیند و تمام. در اینجا شاید نتوان هیچ راه فراری برای این بازیگر گذاشت، او به شدت محکوم است و اصولا کارش کلاهبرداری محسوب می شود. از نگاه من جای بحث نیست.


2 – رابطه ای شکل گرفته، هر یک از طرفین دیدگاهی دارد، اما در مورد مسائل اصلی عمدتن سکوت اختیار شده (یا از سر بی تجربگی، یا اصولا ناتوانی در تصمیم گیری، و یا برفرض درصدی هم پدر سوختگی)، به هر حال رابطه پیش رفته و در آخر یکی از طرفین خودش را باخته بزرگ می یابد، مثلن دختر ناگهان عقب می نشیند و پسر خودش را برای ازدواج آماده کرده، حالا برای من این سوال وجود دارد که دختر در قبال پسر دلباخته اش چقدر مسئول است، از ناحیه روشن نکردن کم احساسی اش، از ناحیه مطرح نکردن عدم رشد احساسش، از ناحیه زودتر قطع نکردن این رابطه (به خاطر علاقه به کلیات ارتباط، علاقه به سکس، ترس، ضعف تصمیم گیری، ...)، از ناحیه فهمیدن علاقه مضاعف پسر ( توسط همان حس ششم و یا علائم مشهود رفتاری)و عکس العمل نشان ندادن و سکوت کردن و یا از هر ناحیه دیگر، این دختر چقدر مسئول است؟ آیا خود پسرک نباید قبلن موضعش را شفاف می کرد؟ آیا نباید میزان رشد احساسی طرفش را برآورد می کرد؟ با فرض تمام اینها و اینکه واقعن همه چیز در سکوت پیش رفته باشد و دختر هم تا حدودی دانسته به رابطه ادامه داده باشد، آیا پسرک حق دارد خودش را آنقدر محق بداند که به یک پروژه تلافی جویانه فکر کند؟!


3- دو انسان ِ خیلی شفاف مدلی از ارتباط را جلو می برند. حداقل یک از آنها به خاطر نوعی از حساسیتهای وجدانی و احساسی در یک یا چند مقطع اتمام حجت می کند که من در این رابطه در فلان جایگاه قرار دارم و انتظار بیشتر از آن را از من نداشته باش. مثلن سکس دارم ولی دوستت ندارم، دوستت دارم ولی عاشقت نیستم و یا حتا عاشقت هستم ولی تورا همسر مناسبم نمی دانم. طرف مقابل به شکل مشهود یا نامشهود از احساسات عمیقتری برخوردار است، اما به خاطر علائق خود، ترس از شکست، عدم اعتماد به نفس کافی و یا هر دلیل منطقی یا غیر منطقی دیگری تصمیم می گیرد که بماند. ریسک می کند اما حد اقل چند صباحی را لذت می برد. در اینجا هم این ریسک گاهی عواقب کوبنده و فراتر از حد انتظاری برای احساسات پیش تاخته دارد و گاهی به شکستهای عشقی یا ضربه های احساسی شدید منجر می شود.
در این مدل آخر، اگر فرض را بر این بدانیم که فرد کم احساس تر (که معمولن کنترل رابطه را به طور اتوماتیک در دست می گیرد) بداند که طرفش نسبت به او ضعف موقعیت دارد (به واسطه احساسات بیشتر در جایگاه وابستگی قرار گرفته اما با علم به عواقب آن به رابطه ادامه می دهد)، آیا می توان این حق را به او (فرد قوی تر) داد که از موقعیت خود لذت ببرد و به این نکته استناد کند که: طرف مقابل من نسبت به شرایط و ضعفهای خود اشراف دارد، بنا بر این من دیگر مسئولیتی ندارم؟
اگر این بار وجدان به او فشار بیاورد تا آنجایی که طرفش را بنشاند و اتمام حجت کند که اگر بمانی داغان می شوی، طرف هم بگوید که من دیوانه ی داغان شدن به دست توام، آیا می تواند به خودش این حق را بدهد که رابطه اش را با علم به این اتمام حجت و سلب مسئولیت بی محابا پیش ببرد؟
و نهایتن، یکی از بزرگترین دغدغه های من که همیشه به نوعی درگیرش بوده و هستم اینست که: اگر طرف ضعیف رابطه (1)ضعف خود را پنهان کرد، و طرف دوم با وجود پیگیریهایش در ظاهر به این یقین رسید که توازن برقرار است اما از قراین برداشت متفاوتی داشت، آیا در چنین شرایطی، طرف قوی تر باید همچنان خود را مسئول بداند، ذهنش را آلوده کند، لذتش را مخدوش کند و دائمن به فکر چاره اندیشی باشد؟ و یا بازهم به همین استدلال بسیار ساده و منطقی بسنده کند که: هرکسی مسئول اعمال و رفتار خودش است و اگر طرف من می گوید مشکلی نیست و یا ضعفش را م
خفی می کند، پس برای من تعهدی و مسئولیتی بیشتر از اینکه او را از موقعیتش آگاه کنم و هشدار دهم وجود ندارد.
شرایط کلی روابط و حیطه سوال من در مورد مسئولیت پذیری در همین حدود بود. می ماند نظرات خودم که می گذارم برای پست بعد، اما شما خودتان را تا کجا مسئول می دانید؟
--------------------

(1) :ضعیف را به عنوان صفت کسی به کار می برم که بیشتر از آنکه دوستش داشته باشند یا بخواهندش، دوست داشته باشد یا بخواهد، چراکه این تفاوت بلافاصله منجر به تقسیم نامتعادل قوا می گردد. معانی عام ضعیف در اینجا مد نظر نیستند.                   کیوان 35 درجه

LINK شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 12:34    | 

در چند پست پیاپی به یکی از پیچیده ترین درگیریهای ذهنم می پردازم که چند سالیست گوشه بزرگی از مغزم را اشغال کرده، دغدغه هایی از جنس وجدان درد، مسئولیت پذیری، احترام متقابل و منافع دوجانبه، خصوصن در روابط با جنس مخالف.
نگاه شخصی افراد مختلف به این مقوله همیشه برایم جالب بوده و هست.
مقدمه اول: اولین رابطه ای که در یک جایگاه منطقی با دختری از فامیل دور ایجاد کردم نزدیک به یکسال طول کشید. با وجود اینکه برخلاف رابطه های قبلی (دوران شناخت فیزیکی و احساسی جنس مخالف) در این رابطه از ابعاد دیگری مثل شخصیت اجتماعی یک پارتنر لذت می بردم، اما موتور احساساتم در مورد این شخص خاص هیچوقت به طور کامل روشن نشد. دلایلش هم برایم بسیار روشن است، بعضی علائم بسیار ظریف و سلیقه ی خاص که الان معتقدم بیشتر از تربیت جنبه ژنتیک در من دارد.
به هرحال دخترک معصوم بدون اینکه فرصت ابراز پیدا کند دلباخته شده بود و من در سویی دیگر وقتی که فهمیدم این رابطه راه به جایی نمی برد سعی در محدود کردن آن کردم (اینها همه اولین تجربه های من از نوع خود بودند). رابطه نزدیک ما بدون وارد شدن به حیطه فیزیکی (یکی از خلا های مهمی که مرا بسیار از احساسات متقابل دور نگه می دارد) تمام شد.
این مقدمات همه برای این بود که به اینجای داستان برسم: در آن مقطع من اصرار داشتم که
 ِمن بعد دوست و رفیق همینطوری باشیم ولی او مصر بود که حالا که نیستی اصلا نباش، استدلالش هم این بود که من (او) اذیت می شوم و عاشق شده ام و با تماس با تو روحم بیشتر آزرده می شود. گاهی هم در میان بحثها زمزمه می کرد که دوستت دارم و من البته از این عبارت چیزی نمیفهمیدم. اما الان خوب می فهمم که در آن یکی دو ماهه چه سوهان روحی شده بودم برای دخترک تا بالاخره از خر شیطان پایین آمدم و رفتم سراغ زندگیم.

مقدمه دوم: بعد از چند سال و تجربه اولین عشق و ناکامی عاشقانه (حرکتی خودخواسته، به شدت منطقی و در مقطعی خاص)، دوباره در شرایط مشابهی قرار گرفتم که به نوعی با تجربه اول بسیار شبیه بود و از دیدگاهی بسیار متفاوت. دختری که وجود هرگونه فضای عاشقانه را انکار می کرد، بنا به شرایط روز و ارتباطات اجباری مکرر در زندگیم حضور داشت و بنا به مدل تربیتی اش و ساختار خانواده اش، رابطه ای بسیار راحت تر، کاملتر و طولانی مدت با من برقرار کرده بود. این دختر به طرز عجیبی آمادگی داشت که بنا به خواست من حضور داشته باشد و از آنجایی که من همیشه آمادگی همه نوع وجدان درد را دارم، هر از چند گاهی می نشاندمش (گاهی ماهها در ایران نبود)، می نشاندمش و می گفتم که تو از این رابطه چه می خواهی؟ می گفت هیچ: لذت، دوستی، راحتی، فان! می گفتم احساسات؟ می گفت من مدلی بزرگ شده ام که اینها برایم عادی اند، تو نگران من نباش. (در این سو من تکلیف خودم را به خوبی می دانستم، این دختر انتخاب من نبود، حتی دوست دختر کوتاه مدتی هم نبود، ولی از معاشرت با هم لذت وافر می بردیم و رابطه گاهی بسیار عمیق و پیچیده می شد، اما چارچوب اصلی من به شدت محفوظ بود). به هرحال با علم به اینکه حس ششم من مکررن پس گردنم می زد که این دختر احساسش را مخفی می کند، بعد از اینکه به دفعات به اصطلاح طی کردم که رابطه ما همین فانی است که تو می خواهی و محتوای بیشتری ندارد، بار مسئولیت این رابطه را به طور کلی از گردن خودم برداشتم و با خودم گفتم که از این به بعد تمام مسئولیت آن متوجه شخص خودش خواهد بود و بس. البته بزرگترین ساپورت من در این تصمیم گیری گریزهایی بود که به طور پریودیک می زد و هر لحظه ای که من نبودم و یا سرم در جای دیگری گرم بود، او هم همین فان را با افراد دیگر پیاده می کرد، پس من خودم را اصلا مسئول ندانستم و هنوز هم نمی دانم که باید می دانستم یانه.

بحث اصلی: در زمان پیش بردن یک رابطه که ابعاد احساسی، فیزیکی و یا هردو را با هم دارد، وجدان ما در شرایط مختلف نسبت به وضعیت طرف مقابل تا چه حد مسئول است؟
ادامه دارد

پ.ن: احساس می کنم طولانی شدن بیش از حد یک پست، به نوعی خواننده آزاری باشد، گرچه تکه و پاره کردن اینچنین بحثی هم خود تامل برانگیز است، سعی می کنم روش میانه ای پیش بگیم.       
  کیوان 35 درجه

LINK پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 15:39    | 

                    عکس از منصور نصیری / nasiriphotos.com
LINK پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 23:59    | 

برای دلداری نیست                              عاشق هایی که به هم نمیرسند...

 

داشتم می‌خوابیدم
اما پتو را کنار زدم
از روی تخت پایین آمدم
کامپیوتر را روشن کردم
که فقط بیایم این‌جا و به دلیلی که خودم هم از آن بی اطلاعم
این چند خط را بنویسم و بروم دوباره بخوابم ؛


به نظرم عاشق‌هایی که نمی‌رسند
برنده‌های نهایی هستند
چون عادت پس از رسیدن را تجربه نمی‌کنند
و زشتی‌های ناگزیر معشوق‌ را
و بال عاشقانه‌هایشان نمی‌شکند در رخوت تکرار
 
برای همین هم
همیشه ...
عاشق می‌مانند

و البته قبل از خواب
لازم است به تذکر
که این چند جمله برای دلداری نیست
که اصولن دلداده را حاجتی هم به دلداری نیست.      
   حسین منصور

LINK دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 1:23    | 

وقتی همه چیز مهم است، يعني هيچ چيز مهم نيست.....!

وقتي همه چيز اولويت دارد يعني هيچ چيز اولويت ندارد.....!

بعضي از واژه ها در اقليت معنا دارند، در كم بودن ، در نادر بودن......!

LINK پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 1:11    |