تبليغاتX
عقده

عقده

نوشته هایی از دیگران...

اوكتاويو پاز ،شاعر بزرگ مكزيكی، در مورد زمان به نكته جالبی اشاره می‌كند كه برايم  بسيار قابل توجه است.پاز معتقد است كه از روزی كه بشر مفهوم زمان را درك كرد ،ديگر هرگز نتوانست خودش باشد.

اجازه بدهيد برايتان مثالی بزنم.به اين جمله توجه كنيد:حالا برايتان قصه‌ای خواهم گفت.به نظر شما آيا اين جمله قابل اجرا هست يا نه؟آيا من می‌توانم اين كار را انجام بدهم يا نه؟ 

شما هيچ‌وقت نمی‌توانيد در حالا باشيد ،چرا كه وقتی می‌خواهيد حالا را اجرا كنيد ،كمی زمان گذشته و شما در يك حالای ديگر سير می‌كنيد.پس شما هيچ‌وقت نمی‌توانيد در لحظه‌ی دل‌خواه‌تان باشيد.

وقتی كه هر لحظه می‌مردم و

                                        به دنيا می‌آمدم

وقتی كه تو نبودی و بودی 

وقتی كه گريستن ،همان خنديدن بود

حس می‌كردم كه تنفر من از تو

همان عاشق‌ات شده‌ام است و

                                                هيچ،

هيچ بار ديگر دوستت نخواهم داشت

وقتی كه از ته دل

می‌خواهم كه ديگر تنهايم نگذاري.

پ.ن : اینجا خیلی غریب و قریب شده است ...کسانی که اینجا میایند حتی نشانی از خود باقی نمیگذارند ! چه آنها که مینویسند چه آنها که همیشه خاموش اند... لازم است بگویم که همه تان را دوست دارم ؟

LINK چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 16:2    | 

             خانه من انگار روی آب است ...همیشه روی آب است...تو بگذار باشد...همینطور روی آب هم خوب است .

ايني كه من احساس كنم تو خودت را مخفي كرده ‌اي (حتا اگر نكرده باشي)،‌ حس خوبي نيست. مغشوشم و چيزي در من مندرس شده و نمي فهمم كه چيست. مغشوشم چون نمي فهمم نخي كه در رفته از كجاست. آشفتگي‌ام از جنس نگراني نيست چون به مسيرم اعتقاد دارم، اما نمي دانم اين باري را كه كول گرفته‌ام، به جايي مي توانم برسانم يا نه، يعني به جايي كه حتمن مي رسد، نمي دانم گل و گوشه‌اش كه به درو ديوار گرفته، ضايعش مي كند يانه،‌ يعني كاش نكند.

ايني كه تو خودت را قايم كرده باشي خوب نيست، حتا ايني كه من تو را قايم كرده باشم نيز خوب نيست، من عادت ندارم قايم باشك را، راه خوبي نيست...

مي گويم، كاش مي شد همه با همه دوست بودند.

LINK جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 18:13    | 

در این پست تلاش می کنم برداشت مفیدی از دیدگاه افراد (در وبلاگستان و محیط بیرون) را به انضمام نظر شخصی خودم بیان کنم. برای شروع بحث دوباره چند پیش فرض را که به آنها اعتقاد شخصی دارم با الهام از بعضی نظرات و همینطور پیشینه فکری خودم بیان می کنم:
1- در مرزبندی مسائل احساسی و در نگرش کلی تر، ارتباطی، جنسیت همیشه نقش موثری بازی می کند، در قضاوتی کلی می توان برخوردهای احساسی بیشتری از دختران انتظار داشت. با این وجود ار نگاه من هرگز نمی توان مساله جنسیت را به عنوان مرجعی برای قضاوت درنظر گرفت، چراکه مثال نقض فراوان است و شاید مردان عاشق پیشه گاه رومانتیک ترین شخصیت های تاریخ را ساخته باشند.
2- تجربه نقش بسیار حیاتی در نگرش افراد نسبت به موقعیت خود دارد. بازیگران (1) نقش قوی و ضعیف رابطه (طبق تعریف لغات در پست پیشین) هردو رفتارهای بسیار متفاوتی از خود بروز خواهند داد اگر یک یا چند تجربه جدی در پرونده ارتباطی خود داشته باشند. نتیجه ای که از این جملات به دنبال آن هستم اینست که اگر طرف مقابل شما از تجربه یا سن کمی برخوردار است و یا با وجود گذشت زمان زیاد، شما تجربه اول او هستید، بار مسئولیتتان چند برابر خواهد بود.
3 – در بسیاری از مواقع عنصر ضعیف رابطه اطلاع و علم کافی نسبت به شرایط خود ندارد و اگر هم داشته باشد تمایل چندانی به دیدن واقعیت از دیدگاه منطقی از خود نشان نمی دهد. بیشتر می توان او را به بازیگری (1) تشبیه کرد که محیط بازی را از درون می بیند، در مقابل عنصر قوی وجود دارد که نگاهی از بالاتر دارد (و اگر هم نداشته باشد خسارت کمتری متوجه دید بسته اوست).

4- بین میزان هوشمندی و دانش با میزان مسئولیت پذیری ارتباط مستقیم وجود دارد. حتا می توان در متون تاریخی و علمی هم اشاراتی پیدا کرد مبتنی بر اینکه افرادی که باهوشتر، با علم تر، فرهیخته تر و فهمیده تر هستند قطعن و بی چون و چرا نسبت به محیط اطراف خود و همچنین دایره ارتباطاتشان مسئول تر هم هستند. به موضوع اصلی بحث که برگردیم، از نگاه من نمی توان شک داشت که اگر از هر زاویه ای از طرفتان بیشتر می فهمید کفه ترازوی مسئولیت به سمت شما سنگین می شود. حالا چه در جایگاه قوی باشید و چه حتا در طرف ضعیف.

گرچه گرایش به تصمیم گیری منطقی در سالهای زیادی از عمر من در حد افراطی بر تصمیمات اصولی ام حاکم بوده، ولی حیطه مسئولیت در ارتباطات با جنس مخالف از معدود دایره هاییست که بین تصمیم گیری منطقی و تصمیم گیری اخلاقی در آن به تناقض برخورد کرده ام، چرا که گاه تصمیم منطقی ذهن من با تصمیم اخلاقی در حیطه ارتباطات فاصله زیادی پیدا کرده است.
در جایگاه و موقعیت عنصر قوی رابطه که بیشتر موضوع این بحث بوده، به نظر من حرف اول و آخر را برداشت و محاسبه خود ما ازموقعیت طرف ضعیف تر می زند. در شرایطی که در مدل ایده آلی مثل مدل سوم (پست پیشین) قرار داشته باشیم، علم و اطلاع فرد ضعیف، آگاهی او از عواقب ادامه رابطه، و حتا تصمیم گیری و قبول کامل مسئولیت از ناحیه وی به هیچ وجه دلیل کافی و توجیهی برای سلب مسئولیت از طرف قوی تر نخواهد بود. البته در شرایطی که به این ارزیابی می رسیم که عنصر ضعیف توان اداره وضعیت خود، کنترل احساسات و عواطف و رساندن موقعیتش به شرایطی کم خطر را دارد قطعن می توان با شفافیت به رابطه ادامه داد. اما اگر این حس (حتا گاهی به اشتباه) وجود دارد که طرفمان به هر علت در محاسباتش اشتباه می کند و یا دید کافی از عواقب کار خود ندارد، قبول مسئولیت از سوی وی ذره ای از میزان تعهدات اخلاقی ما نخواهد کاست.

شاید برایتان جالب باشد که بدانید در مثال دوم (در پست اول
از این سری) با وجود اینکه شخص من در طول این رابطه منقطع عشقها و ارتباطات دیگری را تجربه کرده بودم که هیچ کدام هم از چشم طرف مقابلم مخفی نمانده بود، در محاسباتم دچار اشتباه بزرگی شده بودم و فرد مدعی بی احساسی در مقابلم به شدت آلوده احساسات عاشقانه شده بود، در ذهنیات خود این عشق رویایی را پرورش دادده بود و سالها منتظر بود که شاید روزی این جرقه درمن هم زده شود و او بالاخره فرصت بیان احساسات واقعی اش را پیدا کند. همانجا بود که متوجه شدم چه خطای بزرگی در ندیدن نشانه های ریز ِ این احساسات خروشان از من سرزده.

نتیجه اینکه: گرچه از نگاه عرف یا منطق پس از اتمام حجت های متعدد، اصل بسیار صریح "مسئول بودن در قبال تصمیمات شخصی" عنصر قوی رابطه را از هرگونه مسئولیت بعدی مبرا می کند، اما از نگاه من حرف اول و آخر را ندای وجدان و قضاوت اخلاقی کسی خواهد زد که در جایگاه تصمیم گیری قرار دارد و به قول دوست عزیزی عدم توجه به علائم و نشانه های حقیقت درست مانند فرو کردن سر در برف خواهد بود.
در فرصت های بعدی سعی خواهم کرد حالتهایی از مدیریت روابط در محیطهای مختلف را به بحث بگذارم.
1- بازی به منزله محیطی تلقی شده که دو طرف یک رابطه به عنوان بازیگران آن سعی می کنند از شرایط، رفتارها و از یکدیگر لذت ببرند و در عین حال رشد کنند و رشد هم بدهند. اینجا هم معنی عام بازی مد نظر نیست.

LINK دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 1:58    |