پایِ حرف که می آید،تمامیِ مردان،دون ژوان قصه هایند.پایِ شعر...همه بانو بانو گویان،
مجنون تر از قیس.پایِ عمل... هِه! بوسه را هم، به تمامی نمی شناسند.زنان،برایشان
نا آشناتر از هر دوردستی.همیشه پیِ کسی یا در دیروزِ گذشته یادر فردایِ نیامده.
مانده اندسرگردانِ میانِ خیالِ عاشقیِ! گذشته، خستگیِ همیشه و سیالیِ آینده .....
سرزنششان نکن اما.عشق را نمی شناسند،دنیا راهم.دوستشان نداشته کسی، که
این گونه حرام میکنند لحظه هارا...شاید ندانی اما،زندگی را ازخودشان هم می دزدند.
پانوشت:
این نوشته تنها برایِ مردانِ دوستم هست. البته به جز این آخری (فعلا!)
LINK جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 19:31 
|
مريم بانو: تو تنها کسی بودی تو زندگیم که حس می کردم خیلی به من نزدیکی... از اینکه تونستم به ت تکیه بدم احساس غرور می کردم ... ولی تو هم دوام نیاوردی... مثل همه ... دیگه از این آدمها خسته شده م... باید بتونم تنهاییمو دربست قبول کنم... باهاش اخت بشم... به ش انس بگیرم...
LINK چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 0:12 
|
